اجنه به ما حمله می‌کنند

گفت‌وگوی اختصاصی و مباحثه انتقادی با محمدعلی طاهری موسس فرقه عرفان حلقه


دکتر محمودرضا قاسمی 1394/10/28 04:27:00 عصر

اجنه به ما حمله می‌کنند/ من مطالعات قرآنی نداشته‌ام، چون بحث تخصصی است؛ همین‌جوری آمدم و گفتم ما یک «رحمانیت عام» داریم/ اجنه عامل پختگی ما هستند و باید ماموریت آن‌ها را بشناسیم/ به نظر من حضرت سلیمان اشتباه کرد، مثل اشتباهاتی که دیگر انبیاء در سیر کمالی دارند/ در بسیاری از آیات و روایات باید تجدیدنظر کنیم/ من از طریق شبکه هوشمندی شفا می‌دادم. همه می‌توانند این‌کار را بکنند

 محمدعلی طاهری، موسس فرقه «عرفان حلقه» و روش فرادرمانی و سایمنتولوژی سال 1335 در کرمانشاه به دنیا آمد. او پس از اتمام دوران تحصیلات ابتدایی همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. طاهری از سال 1357 بنابر ادعای خودش با تحولی درونی روبه‌رو شد و اولین کشف و درکش این بود که پی بردن به رمز و راز هستی نیازی به علم ندارد. او همچنین در این برهه زمانی به عضویت گروه مارکسیستی - تروریستی چریک‌های فدائیان خلق در آمد. طاهری پس از انقلاب اسلامی تلاش خود را در جهت مسائل فنی و اختراعات نظامی معطوف کرد. اگرچه در همان دوره ادعا داشت بعد از اینکه تلاش‌هایش برای ساخت و تولید طرح‌های متعدد در زمینه نظامی بی‌نتیجه ماند، تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود.  او پس از یک‌سال سفرهای متعدد به کشورهای اروپایی و ژاپن، به ایران بازگشت .سپس عازم ترکیه شد و در همانجا اقامت کرد. او بعد از مدتی برای تحصیل در رشته مهندسی محیط به دانشگاه فنی خاورمیانه در آنکارا رفت. زندگی او در این دوره آمیخته به ابهامات بسیاری است که همچنان روشن نشده است. طاهری پس از سه سال اقامت در ترکیه، به ایران بازگشت و به همراه خواهر و شوهر خواهرش شرکت مهندسی و طراحی «تیوا کیان» را تاسیس کرد و به طراحی ماشین‌آلات صنعتی پرداخت. طاهری هم زمان با فعالیت در این شرکت، از اوایل دهه 1370 اقدام به تشکیل محفلی در تهران کرد که بعدها به نام «عرفان حلقه» شناخته شد. فعالیت اصلی این محفل در قالب دوره‌های آموزشی و برگزاری جلساتی تحت عنوان «تله انرژی پاتی» بود که در آن اتصالاتی را که بعدها به «فرادرمانی» و «اتصال به روح‌القدس» و «شعور کیهانی» نامیده شد، آموزش می‌داد. در ابتدای دهه‏ 1380 این کلاس‏ها با عنوان جدید «عرفان کیهانی و فرادرمانی» به کار خود ادامه داد و از سال 1383 مباحث مربوط به جلسات آن در ویژه‌نامه‌هایی با موضوع فرادرمانی منتشر شد.      

فعالیت‌های این محفل گسترش یافت و طاهری در تابستان 1385 موسسه‌ «فرهنگی و هنری عرفان کیهانی حلقه» را تاسیس کرد. او در این موسسه آموزش عرفان کیهانی و طب‌های مکمل «فرادرمانی» و «سایمنتولوژی» را آغاز کرد. همچنین او و طرفدارانش به بهانه موفقیت این روش درمانی نفوذ خود را در برخی دانشگاه‌ها گسترش دادند و طاهری کلاس‌هایی با نام «فراپزشكى» را در دانشگاه تهران برگزار کرد. او در سال 1388 در دانشگاه علوم پزشكى ایران نیز كلاس‌های دوره‌ای «سایمنتولوژى» را تشکیل داد.

با تحقیقات علمی بیشتر، کارآمدی و استمرار روش درمانی او زیر سوال رفت، به‌طوری که دانشگاه پزشکی سنتی ارمنستان در سال 1390 قرارداد خود با این موسسه را به‌صورت یک‌طرفه فسخ کرد. دلیل فسخ قرارداد، عدم ارائه مستندات علمی از سوی موسسه عرفان کیهانی اعلام شد. این در حالی بود که اعضای جدا شده از فرقه حلقه هم اظهاراتی مبنی بر بازگشت بیماری‌ها و بروز حرکات مسخ‌گونه در افراد را بیان می‌کردند و به تدریج آسیب‌های روحی - روانی اعضای این گروه ظاهر شد. طاهری کتاب‌ها و مقالاتی را در زمینه عرفان حلقه با عناوینی مانند «عرفان کیهانی»، «بینش انسان»، «فرادرمانی»، «انسان از منظری دیگر»، «آزمایش آخر»، «نگاهی به تناسخ»، «جهان تک ساختاری»، «تاملی پیرامون عرفان حقیقی» و... منتشر کرد. از جمله دیگر کتاب‌های او «معجزه ارگانیک» بود که در آن به شرح وظیفه برای جن‌ها پرداخته و آنان را پاسدار طبیعت معرفی کرده بود.

***

فصل اول| ماجرای خلقت، ماهیت شیطان و موجودات غیر ارگانیک

شما فرضیه‏ای را  مطرح و تحت مدل  «عرفان حلقه» روی افراد مختلف اجرا کردید. اگر نظریه خود را به‌عنوان یک فرضیه علمی مطرح می‏کردید و برخی اندیشمندان را در حوزه ‏ها و کمیته‏ های مختلف مثلاً کمیته کلام و فلسفه، عرفان، کلام جدید و... گرد هم می‌آوردید و یافته‌ها و آموزه‌های تعقّلی را به داوری آن‌ها می‏ گذاشتید، شاید جا داشت حتی محققین علمی از شما دفاع می‏کردند، اما وقتی فرضیه‌ای که هنوز به مقام اثبات نرسیده و در مرحله آزمون و خطاست، اجرا می‌شود، موضوع خیلی فرق می‌کند. 
شما در سیر تطّور عرفان حلقه یک تغییراتی داشتید. من می‌خواهم وارد مباحثه نظری با شما بشوم، چون در بحث علمی، می‌توان برای شبهات تعیین تکلیف کرد. شما گفته‌اید تمام اموری که در حلقه‏ها برای رهرو اتفاق می‏افتد، ناشی از رحمانیت عام الهی توسط کارگزاران الهی (یعنی همان شبکه شعور کیهانی) است. این کارگزاران چه ویژگی‏های خاصی دارند که دیگران قبل از شما به آن‏ها علم نداشتند یا در فحوای سخن انبیا و قرآن کریم نبوده است؟ 

عاملی است که اسمش را کارگزار گذاشتیم، ولی این اسم را ندارد. شما بفرمایید مثلاً درباره روح، آیا امکان اینکه روح با هر کسی در تماس قرار بگیرد هست یا نیست؟

 اگر روح باشد، امکان عقلی‌اش هست.
با هر کسی؟ امکان عقلی نه! می‏خواهم ببینم امکان استنادی و امکان اینکه چنین چیزی جاری است، امکان این هست یا نیست؟
امکانش هست، اما اینکه چقدر احتمالش باشد، باید بحث شود...
می‏دانید من می‏خواهم چه بگویم؟ مثلاً «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ» (غافر/ 15)، منظورم این است که ملاقات روح و ملائکه برای هر فردی امکان‌پذیر است. این آیه را گفتم که شما را به استناداتش هدایت کنم.

اینکه روح انسانی با ملائکه در عالمی دیدار کند امکان دارد، اما آیه شریفه نمی‌گوید برای هر فردی این ملاقات با روح امکان‌پذیر است، بلکه می‌گوید «عَلَى مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ» یعنی بر هر کسی که بخواهد از بندگانش و مشخص است که خدای متعال جز برای اولیاء‌الله خود چنین اراده‌ای نکرده است.
«عَلَى مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ.» من دارم کُلی صحبت می‏کنم! شرایط این است که [خداوند] می‏گوید برای هر کسی بخواهد. من و شما که بخیل نیستیم که چیز دیگری بگوییم! او می‏گوید به هر کسی که بخواهد. منظور از روح، حالا روح، روح‏القدس، ملائک، کارگزاران و هر چه باشد. کارگزارانی که به‌طور کلی امور هستی و امور مربوط به مسائل مختلف انسانی را عهده‌دار هستند، می‏توانند این رحمانیت را جاری کنند. این تئوری‌اش است. استناد هم استنادی است که به اصطلاح «عَلَى مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ» است. یعنی، برای هر کسی این امکان وجود دارد. مگر اینکه بخل و تنگ‏نظری کنیم! ما از بُعد علمی هم تجربه کردیم و دیدیم که بله، این هم امکانش هست. دومین آیه از سوره نحل می‌گوید: «یُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ»  اینکه روح و ملائکه را بر هر کسی از بندگانش بخواهد می‏فرستد. ما عملاً تجربه کردیم و دیدیم که هیچ منافاتی ندارد .

شما شیطان را هم کارگزاری در همین شبکه می‏دانید؟
بله، کارگزار می‏دانیم. هرکس یک کار انجام می‏دهد، کارگزار است.

این تئوری خود را بیشتر توضیح دهید...
هر عاملی، هر چیزی که دارد کاری انجام می‏دهد، حتی یک اتم که کاری انجام می‏دهد، یک کارگزار است. ابلیس هم کاری را انجام می‏دهد و بر عهده دارد. این از دید من ایجاد تضاد بوده و بدون ایجاد تضاد امکان اینکه ما جهان تضاد دوقطبی (مثل اینجا) را داشته باشیم، نبوده است. چون ابلیس این تضاد را رقم زد و ما در آن قرار گرفتیم. اگر ابلیس سجده می‏کرد، آیا ما در این جهان قرار می‏گرفتیم؟ قرار نمی‏گرفتیم! پس ابلیس درواقع کاری که انجام داده، ایجاد تضاد بوده است و می‌شود کارگزار تضاد، کارگزار شرّ؛ هر چه که اسمش را بگذاریم. اگر روال «الاّ ابلیس» پیش نمی‏آمد، ما درگیر این تضاد و درگیر میدان آزمایش نبودیم. حالا یک مساله پیش می‌آید. ببینید قرار بود چه بشود؟ انسان قرار بود چه کار کند؟ گفت که من می‏خواهم در زمین جانشینی قرار بدهم. وقتی ملائکه گفتند: «أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ» (بقره/30) خب مشخص بود که قرار است انسان درگیر تضاد بشود. این پیام را ابلیس هم که کارگزار تضاد بود، دریافت می‏کند و چراغ سبزش را می‏گیرد که تو قرار است کار خودت را که ایجاد تضاد است، انجام بدهی. چون ما بدون ابلیس خون‏ها نمی‌‏ریختیم و فسادها نمی‏‌کردیم.

 ∟در روایت شریف است که بر اساس عقاید شیعه وقتی امام زمان می‏آیند، شیطان را گردن می‏زنند و شیطان دیگر نمود خارجی ندارد، جلوه‏های شیطان هم دیگر وجود ندارد، اما در همان هنگام افرادی را می‌آورند و در محضر حضرت، حد می‏زنند و حدود شرعی را بر آن‌ها اجرا می‏کنند، در‌حالی‏که شیطان وجود ندارد، ولی آن‏ها گناه کردند! شما این را چطور تفسیر می‏کنید؟ آن هنگام که شیطان بیرونی دیگر وجود ندارد، اما هوای نفسی که از ابتدای زندگی قرین انسان بوده است تا قیامت هست. این ظلمت و تاریکی و نور، در وجود انسان و درون انسان همیشه جاری است، حتی اگر شیطان نباشد.
یعنی شما به شیطان ثانی اعتقاد دارید؟

نه! به هوای نفس...
خداوند نور و ظلمت را آفریده یا نیافریده؟

نور را آفریده و عدم نور هم ظلمت است...
نه، نه! نور و ظلمت را به‌طور مستقل آفریده یا نیافریده؟

ببینید خدا نور را آفریده، ولی وقتی که نور نباشد، تاریک است.
شما را به آیه قرآن ارجاع می‏دهم که نور و ظلمت را خداوند مستقلاً آفریده است.ظلمت را خداوند آفریده، بدی را خداوند آفریده و شر را نیز خداوند آفریده است. شما اگر بگویید شر را کسی دیگری آفریده، به دوئیت می‏رسیم. یعنی یک خالق داریم که خوب را آفریده، یک خالق هم داریم که شر را آفریده است. شما یا باید یا دوئیت خدا را قبول کنید، یا دوئیت شیطان را قبول کنید. این‏ها بیسیک هست. اجازه بدهید! شما می‏گویید امام زمان که آمد شیطان را گردن می‌زند، اما هوای نفس باقی می‏ماند که کماکان ما را به شر سوق می‏دهد. طبق فرمایش جنابعالی درست است؟

بله؛ طبق روایات اهل بیت عرض کردم...
طبق روایت اهل بیت، پس ما یک شیطان ثانویه داریم. یعنی این شیطان که از بین برود، یک شیطان ثانویه باقی می‏ماند؟

  بله، ما یک هوای نفس درونی داریم، یک شیطان برونی داریم. شما هوای نفس را همان شیطان بیرونی می‌دانید، اما در قرآن هم هوای نفس وجود دارد: «النفس لأمارة بالسوء.» (یوسف/ ۵۳) و هم شیطان که « وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ.» (بقره/ ۳۴)
پس شما به دو شیطان اعتقاد دارید، در حالی‏که ما یک ابلیس بیشتر نداریم.

نخیر! صریح آیات قرآنی که هوای نفس را تایید می‏ کند...
پس ما دو ابلیس داریم.

در سوره‏ مبارکه‏ یوسف، حضرت یوسف وقتی به خدا پناه می‏برد، می‏گوید: «انّ النّفس لأمارة بالسّوء.» نمی‏گوید «انّ الشیطانَ» می‏گوید نفس من است که مرا سوق داد.
ببینید نفس من را چه کسی هدایت می‏کند؟ چه کسی می‏آید اغوایش می‏کند؟ عامل اغواکنندش کیست؟ 
کار ابلیس اغواست، از حاشیه و تحریک می‏‌کند که اگر این کار را بکنید آنجور می‏شود، اگر آنجوری بکنید عمر جاودان پیدا می‏کنید. اگرهای دیگر  و... هر عاملی که طبق فرموده‏ شما فقط نور را خلق کرده، بخواهد ایجاد ظلمت کند، به کارگزار نیاز دارد. یعنی من باید دستم را جلوی نور بگیرم تا مانع ایجاد شود، از الان تا فردا من می‏گویم که ما دو تا ابلیس نمی‏توانیم داشته باشیم!

شما در ابتدای فعالیت‌هایتان تاکید داشتید که قصد ندارید درباره قرآن حرف بزنید، اما اکنون برای اثبات نظریه‌های خود مدام از قرآن استفاده می‏کنید، آیات قرآن را می‏گویید و تفسیر می‌کنید! پس روش‌های‏ شما با آنچه که در ابتدای تشکیل عرفان حلقه می‌گفتید، تغییر کرده است...
یک نظریه‌پرداز باید مطالب خودش را بگوید، مطالبی که قرآن فرموده، مشخص است.‏ روایات مشخص است. من باید حرف خودم را بزنم. از ابتدا بنای این کار را نداشتیم، اما بعد که ما آمدیم حرف زدیم، یکی گفت آقا این‏ها اعتقاد به فلان ندارند! یکی هم گفت اعتقاد بهمان ندارند! من گفتم آقا! شما می‌گویید من نماز نمی‏خوانم؟ این هم مقاله من راجع‌به نماز. گفتید که به حجاب اعتقاد نداریم؟ این مقاله من راجع‌به حجاب. به قدر و غدیر و رمضان و حج و فلان اعتقاد نداریم؟ من مقاله‏هایم را دادم. 70 مقاله من در روزنامه‏های کثیرالانتشار چاپ شده است، از آئینه‏ عاشورا و... . از 120 مقاله من50‏ مقاله منتشر نشده که خیلی چیزها را روشن می‏کرد. این حرف‏های منتقدان مسئولیت‌های جدیدی را به عهده من گذاشت. این بحث‌ها باعث شد من به حوزه دین و قرآن پا بگذارم. من اصلاً مطالعه‎ قرآنی نکرده بودم، چون بحث تخصصی است. من همین‌جوری آمدم جلو و حرف‌هایم را گفتم. فهمیدم واقعاً ما یک رحمانیت داریم. آنچه که من از رحمانیت عام گرفتم، مفهوم «رحمان» است؛ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، این رحمان، مفهوم حلقه‏های رحمانیت عام الهی است. آن چیزی که برای من مکشوف شده، این‌‌هاست. امتحان هم می‏کنیم. بعد، کم‌کم توضیح دادم. حالا کجا، یادم نیست. من نظرم را می‏گویم، این شما هستید که باید بروید و ببینید که کلام من با قرآن مغایرت دارد یا ندارد؟ ما این کار را کردیم. مگر می‏شود یک چیزی را به زور با چیز دیگر تطبیق داد؟ من الان دارم آیه را برای شما می‏خوانم، هیچ‌کس نمی‏تواند بگوید که ارتباط با روح برای هر کسی ممکن نیست.

شما حق دارید که روی عقاید و باورهایتان پافشاری کنید. اگر به چیزی رسیدید، کسی نمی‏تواند آن را از شما بگیرد. سوالات ما درباره ساحت‏هایی است که برای ما ابهام دارد و از شما می‏پرسیم تا بیشتر توضیح بدهید. شما در صفحه ۴۷ جزوه «تشعشع دفاعی» نوشته‌اید روش ما مسالمت‏آمیز است. با تشعشعی که شما دارید به کار می‏برید، وجود فرد تسخیر شده برای آن موجود ناامن می‏شود، ولی صدمه‏ای به آن موجود وارد نمی‏کنیم. آیا امکان صدمه رساندن به آن موجود هست که ما صدمه‏ای به آن وارد نمی‏کنیم؟
ببینید! ما مطلبی داریم و من فکر می‏کنم که همه ادیان الهی در مورد آن هشدار داده‌اند و آن بحث «موجودات غیر ارگانیک» است: «یُوَسْوِسُ فی‏ صُدُورِ النَّاسِ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ». تا آنجا که من فهمیدم (چون اولش هم نمی‏دانستم، ولی بعد فهمیدم) یکی از رسالت‏های همه ادیان الهی هشدار به انسان‌ها بوده که مراقب باشید «موجودات غیر ارگانیک» با شما در تداخل هستند و فلسفه وجودی دارند. مثلاً فلسفه خلقت جن را من توضیح دادم که هفت، هشت تا کتاب دارد، ولی آنچه که دست دوستان است، یک جزوه‏ مقدماتی است که فلسفه خلقت جن چیست؟ فلسفه آتش چیست؟ آتش درون و آتش بیرون. آتش درون همان ابلیس است که با ما همزاد شده است، ولی آتش بیرون این است که می‌گوید من بر شما شیطان می‏فرستم: «وَمَن یَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا» (زخرف/ 36). این شیطان، آن شیطان نیست. آن شیطان که با ما همزاد است، از ما جداشدنی نیست؛ یک آن هم از ما جدا نمی‌شود. اینکه من بر شما شیطان می‏فرستم، یعنی ما یک تخلفاتی انجام می‌دهیم که مورد هجوم «موجودات غیر ارگانیک» قرار می‏گیریم. این فلسفه‏ای دارد که گفتم. مثلاً ما اگر یک درخت را قطع کنیم، (چون یک دسته از این‌‌ها پاسداران جهان هستی هستند) بی‏احترامی کرده‌ایم به مظاهر و جلوه‏ها و تجلیات الهی. ما کوچکترین اهانتی به تجلیات الهی کنیم...

آیا شیطان فرشته است؟ قرآن می‌گوید شیطان از جنیان بوده است: «کانَ مِنَ الجن» (کهف/ 50)
ببینید شما هر چه می‏خواهید اسمش را بگذارید، بگذارید. من که نمی‏گویم ملائک نیست. من خودم به اعتقاد خودم ابلیس هم جزء ملائک بوده و جزء کارگزاران بوده است. این‌‌ها هم کارگزار هستند. سنخیتشان با ابلیس این است که این از جنس آتش است، آن هم از جنس آتش است. سنخیتشان با یکدیگر این است که هر دو هم‌جنس هستند، ولی این از درون کار می‏کند، ابلیس از بیرون کار می‏کند. جفتشان کارگزارند. در این بحثی نیست. جن وقتی پایش به میان می‏آید که ما تخلفاتی کرده باشیم، یا منظورهایی داشته باشیم که اگر لازم شد من برایتان یک توضیح اجمالی می‌دهم. اما فلسفه آتش چیست؟ فلسفه آتش این است که ما خاک هستیم و خاک شکل‌پذیر است. در خاک امکان رشد هست، مخصوصاً اگر با آب مخلوط بشود و گِل شود، شکل می‏گیرد؛ شکل درست و حسابی پیدا می‏کند، اما شکل پایداری ندارد. مثل این می‏ماند که شما کتابی خواندید، اما تا از شما امتحان گرفته نشود، معلوم نمی‌شود که چقدر یاد گرفته‌اید. زمانی این گِلی که درست شده، شکل گرفته، تا در معرض آتش قرار نگیرد، شما نمی‏توانید حملش کنید یا به‌عنوان یک کوزه در آن آب بریزید و با آن کار کنید. بنابراین، باید در معرض آتش قرار بگیرد که همان ابلیس است. این خاک است، با آب شکل می‏گیرد. آب هم حالا تعریف کردیم. من آنچه که دریافت کردم از فلسفه آب و خاک و باد، گفته‌ام. حالا فلسفه وجودی آتش که ابلیس باشد، این است که این موجود را به پختگی برساند و آزمایش کند و شرایط آزمایش و... برای او فراهم کند. پس دو گروه می‌شود: یک گروه می‌شود ابلیس که از آن شیاطین بیرون می‌آیند، یک گروه می‌شود اجنه. جنس هر دو گروه از آتش است و هر دو عامل پختگی ما هستند. اجنه هم عامل پختگی هستند.

به نظر شما، غیر از این‏ها، خداوند کارگزاران دیگری هم دارد؟
الی ما شاء‌الله. یعنی هر عاملی که در عرش وجود دارد، یک اتم، کاری را انجام می‌دهد و در این عرصه جایی را پر کرده که هیچ ذره دیگری نمی‏تواند جای آن را پرکند، کارگزار است.
اگر یک ذره را برگیری از جای  
خلل یابد همه عالم به یک جای
بنابراین، همه تسبیح‏گو هستند؛ همه از آن طرح عظیم الهی اطاعت می‏کنند. یک موضوعی که اینجا وجود دارد این است که آیا خلقت این‏ها با فلسفه است یا بدون فلسفه است؟ مهندسی شده است یا دیمی است؟ یعنی قرار نبوده انسان روی زمین باشد؟ بعد یک‌دفعه به ابلیس که می‌گویند سجده کن، سجده نمی‏کند؟ «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ» (بقره/34)

شما می‏گویید یک سناریوی از پیش تعیین شده‏ای از طرف خداوند وجود داشته است؟
من یک چیزی می‏گویم. کار الهی، نقشه الهی دیمی نمی‏شود. من این را می‏گویم، چیز دیگری نگفتم. نمی‌شود که یکدفعه مثلاً ابلیس قرار بوده سجده کند، نکرده و خداوند درمقابل عمل انجام شده قرار گرفته و گفته ای وای، نقشه عوض شده، شیطان گفته پس من پدرتان را در می‏آورم! اینکه نمی‏شود.

این مغالطه است. بحث فلسفه وجود را نمی‌توان با سطحی‌نگری یا سهل‌اندیشی توصیف کرد. البته خداوند می‏دانسته که انتخاب او چه خواهد بود و...
اصلاً همین‌طور است، اختیار را به‌نوعی داده است. وقتی که ملائک می‏گویند: «أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ»، خداوند می‏گوید: «انّی اَعلمُ ما لا تَعملون». نمی‏گوید نه، قرار نیست! این چراغ سبز برای عامل یا کارگزارِ تضاد بوده که راه قرار است این‏جوری بشود، پس چراغ سبز را آنجا دارد می‏گیرد. اینجا وقتی می‏گویند سجده کن، سجده نمی‏کند، این حرکتی نبوده که خداوند انتظارش را نداشته باشد، چون نعوذبالله اگر بگوییم خداوند نمی‏دانست که ابلیس اینجا سر باز می‏زند و یک چیز دیگر ازش در می‏آید که درست نیست.

فصل دوم: آنتروپی، اکوسیستم و شبکه هوشمندی
آقای طاهری! پیرو بحث کارگزاران الهی در صفحه سه جزوه «ساینتولوژی گروه A» بحث تولد و مرگ می‏فرمایید که عزراییل آنتروپی بین مواد است. آنتروپی همان قانون فرسایش مواد است که تحت عنوان قانون طبیعی تولد و مرگ از آن یاد می‌کنید و این روند را مادی می‌دانید که عزرائیل نام دیگر آنتروپی است یا جبرییل را هوشمندی مواد می‏دانید و می‏فرمایید که میکائیل همان اکوسیستم، یعنی عاملی است که تعادل بین کلیه ذرات عالم هستی را برقرار می‏کند...
کارگزاران الهی، عالم هستی را اداره می‏کنند. این عالم بر چهار میدان استوار است. میدان گرانشی، میدان الکترومغناطیسی، میدان هسته ضعیف، میدان هسته قوی. هر اتفاقی که در این محدوده انجام می‏شود، از یک قانونی تبعیت می‏کند و یک اصلی بر آن حاکم است. مثلاً فرض کنید که همه ذرات و اجزای عالم هستی تولد و مرگ دارند. این تولد و مرگشان تابع چیست؟ مثلاً خورشید اگر می‏میرد، تابع چه اصلی است؟ اگر سلول من می‏میرد، اگر هر هشت سال یک‌بار سلول من می‏میرد، (اکنون 58 سالم است) چندتا هشت سال از آن جدا می‏شود؟ هفت تا هشت سال! یعنی هفت‌بار بدن من عوض شده است، هفت‌بار بدن من مرده و من الان در بدن هشتم هستم. قبول دارید؟ سلول من که مرده، چه کسی جانش را گرفته است؟ حالا اینجا می‏آییم می‏بینیم که خداوند عاملی را به نام عزرائیل خلق کرده است. این عزرائیل برای اینکه بتواند جان مرا بگیرد و اجزاء را به آن «الیه راجعون» تحقق ببخشد، ابزار و قانون‏هایی در اختیار دارد. کار اصلی عزرائیل تحقق «الیه راجعون» است. اگر عزرائیل نبود، ما «الیه راجعون» نمی‏کردیم.

شما قوانین عالم ماده یا قوانین فیزیکی را می‏گویید؟ چون آن چهار میدان، خودشان در عالم ماده هستند.
اگر که سلول می‏میرد، ما ضریب افت پتانسیل سلول داریم که کم‌کم می‏آید پیر می‏شود و قابلیت زایش آن کم می‏شود. این سلول با خودش مسائلی را حمل کرده و رسیده است به اینجا؛ توانایی روز اول را ندارد و دارد به سمت مرگ می‌رود.
  یعنی دچار خستگی و فرسودگی شده است؟
بله، فرسوده‏ و دچار خستگی می‏شود. این‌ها قوانینی است که عزرائیل با خودش می‏آورد و اعمال می‏کند.

سوال این است که عزرائیل یک شخصیت مستقل دارد یا همین مجموعه‏ قوانین است؟
این مجموعه قوانین نمود یک چیز عمده‏ای است. فرض کنید من شما را نمی‏بینم، ولی می‏بینم شما این وسیله را جابه‏جا کردید. این جابه‏جایی می‌شود آن قانون. ولی آن قانون را چه کسی دارد اجرا می‏کند؟ چگونه اجرا می‏شود؟ شما پشت آن هستی. قانون که خودش نمی‏تواند خودش را حرکت بدهد. قانون خستگی داریم، ولی باید کسی این قانون را پیاده کند. آن عامل پیاده‌کننده‌اش می‏شود پشتش که به‌طور کلی می‏گوییم عزرائیل که مجموعه قوانین است.

آن عامل فرامادی است یا مادی؟
تمام عواملی که اینجا [وجود] دارد، مثلاً هوشمندی، مادی نیست. اگر خودش مادی باشد، دوباره باید بگوییم پشت آن [ماده] چیست. خیلی مواقع هم هست که این آنتروپی است، این خستگی است، دوباره پشت آن یک چیز دیگر است. مثلاً می‏گوییم که این مفصل من خسته شده است. اسید لاکتیک این‏جوری شده، فلان شده، زیاد شده، تا بخواهد تحلیل برود که من خستگی دستم برطرف بشود، طول می‏کشد و به عوامل دیگری نیاز است. درست شد؟ آن معضل اسیدی که باعث می‏شود من دستم را بعد از یک حدی دیگر نتوانم تکان بدهم، به یکسری عوامل نیاز دارد، ولی نهایتاً پشت این‏ها، عامل مادی نمی‏تواند باشد. من این بحث‌ها را در هوافضا با کسی داشتم: راجع‌به انرژی تاریک، که کنترل‌کننده کیهان، انرژی تاریک است. این آدم، آدم خیلی صاحب‏نامی در ناسا و... . بعد گفتیم که خب، چی خودش را کنترل می‏کند؟ وقتی شما می‏گویی انرژی، یعنی تابع و تابع، خودش تابع به چیزی می‏شود. بنابراین، نهایتاً پشت این قضایا، هیچ‏کدام نمی‏تواند عامل مادی، قرار بگیرد؛ به عواملی می‏رویم که لااقل باید از ما یک طبقه بالاتر باشند.

شما هوشمندی را «روح‏القدس» یا «جبرئیل» معرفی کردید. آن عوامل دیگر مثل میکائیل و عزرائیل، از نظر شما مخلوق هوشمندی هستند؟ چگونه است؟ چون دومین مقامی که شما بعد از خدا قائل شدید، هوشمندی الهی است...
اینجا یک اکوسیستم پیدا می‏کنیم: هر ذره در عالم هستی از ذره دیگری روزی دارد؛ یعنی تحت تاثیرات مختلفی قرار دارد. حالا چگونه این‌ها با هم تعامل می‏کنند و یک برنامه هوشمندی را دنبال می‏کنند؟ مثلاً زمین چگونه از خورشید جدا می‌شود؟ یک چیزی بیاید به آن برخورد کند. 5/23 درجه او را کج کند، این‌ها هوشمندانه است. کاری که چگونه هر ذره از هر ذره دیگری بهره ببرد تا «کیهان» مفهوم داشته باشد؟ از نظر ما الان کاملاً مفهوم دارد. حالا چگونه 14، 15 میلیارد سال قبل حرکت کرده و به یک جایی رسیده که از درونش زمین درآمد و ما روی آن هستیم؟ این موجود هدفمند است. این‏ها ثابت می‏کند که (البته نیاز به اثبات ندارد) کاملاً هدفمند حرکت کرده است. بنابراین، می‏گوییم می‌داند که 14 میلیارد سال بعد هم ‏کجا می‏خواهد برود. حرکتش دیمی نیست و می‏داند که به‌دنبال چه هدفی است.

بحث آنتروپی یا بحث اکوسیستم، نتیجه تدبیر هوشمندی الهی است یا خیر؟ یا شما این‏ها را به‌گونه‏ای دیگر نیز نگاه می‏کنید؟ آیا اکوسیستم و آنتروپی از هوشمندی صادر یا آفریده و یا زایش شده است؟
عرش تحت یک هوشمندی حرکت می‌کند و لازم است که «هوشمندی» بین این حرکت‏ها عواملی بیاید و آن‌ها را سروسامان دهد. البته در اکوسیستمی که ما می‏گوییم، یک تقربی یا سلسله مراتبی داریم. هرچند در بحث علمی و آکادمیک تقرب معنی نمی‏دهد، ولی می‏گویم تقرب تا شما در ذهنتان چیزی را تصور کنید. وقتی این تقرب پیش می‏آید، شما می‏بینید که ابتدا باید یک هوشمندی باشد تا بتواند بر حرکت‏ها مدیریت کند و سپس، هر حرکتی از حرکت دیگر بهره ببرد. برای این یک اسم دیگر می‏گذاریم: می‏گوییم میکائیل یا می‏گوییم اکوسیستم. خب، اگر قرار باشد در این حرکت آن هدفمندی الهی [وجود] باشد، باید تولد و مرگ [وجود] داشته باشد.

پس اکوسیستم نتیجه هوشمندی الهی است؟
شما می‏توانید بگویید نتیجه! می‏توانید بگویید سلسله مراتب اعمال در عرش! اول این می‏شود، بعد اکوسیستم می‏شود. بعد در این اکوسیستم تولد و مرگ اتفاق می‏افتد و همان آنتروپی و... پیش می‏آید. در نهایت قضیه یک عامل باید بیاید و زمان را بردارد.

براساس این سلسله مراتب طولی که شما گفتید، آنتروپی زیرمجموعه اکوسیستم است. چون در واقع خستگی مواد برای این دنیا یونیورسی هست که شما می‏گویید...
این تقابل‎‏ها، برای خودش خستگی می‏آورد، حالا بحث می‌شود که این خستگی تا کی ادامه دارد؟ بعد سلسله مراتب بعدی ایجاد می‏شود. حالا ابزار چه چیزی تولد و مرگ را رقم می‏زند؟ مثلاً یکی‌ از آن‌ها آنتروپی است.

یک نکته در قرآن داریم: خداوند در قیامت دو نَفخه صور می‌دمد. نفخه اول که همه موجودات از بین می‏روند و نفخه دوم همه موجودات به وجود می‏آیند. نکته‏ای در اینجاست که براساس روایات، آخرین کسی که در عالم آفرینش از بین می‏رود، عزرائیل است؛ یعنی او حتی روح همه ملائکه‏ خدا را هم گرفته و خدا خودش روح او را یا وجود او و هستی و حیات او را می‏گیرد. اگر بخواهیم براساس گفته‌های پیش بالا برویم، یعنی آنتروپی که زیرمجموعه اکوسیستم (که نظم بین ذرات اتم‌‌ها و ملکول‌ها که به ادعای ما نام آن میکائیل است) و زیرمجموعه «هوشمندی الهی» است، یک عضو زیرمجموعه می‏آید کل را نابود می‏کند. این تناقض است و قابل توجیه نیست. از نظر شما ملائکه (یا همان قوانین) زیر مجموعه هوشمندی الهی (یا همان روح‌القدس) هستند؛ سوال این است که اگر بر اساس روایت عزرائیل جان همه ملائکه را بگیرد تا دوباره در نفخه دوم همه زنده شوند، چگونه می‌شود که عزرائیل (آنتروپی به گمان طاهری) که جزئی از هوشمندی الهی (روح‌القدس) است جان کل خود را بگیرد. یعنی اینجا، جزء احاطه به کل کرده و این محال است.
وقتی که پایان قضیه، زمان برداشته شود، (چون طبق عرایض بنده، ما اینجا در زمان و مکان زندگی‏ می‏کنیم)، می‏رویم به مرحله بعدی که به اصطلاح «فرامکان» هست و آنجا به مکان نیاز نداریم. در آنجا اتفاقی ‌که می‏افتد این است که چیز کلی، وقتی که فرامکانی باشد دیگر آنتروپی معنی نمی‏دهد. مثلاً، اکنون برای کسی که فوت کرده، حالا به‌زعم شما بگوییم روحش، برای آن روح، آنتروپی و حرکت و خستگی و این‏ها معنی نمی‏دهد. چون درگیر فعل و انفعالات مادی نیست. از این فارغ می‏شود. بنابراین، خود‌به‌خود آنتروپی از آن آنتروپی که ما می‏شناسیم که مادی است، فارغ می‏شود و دیگر در آنجا معنی نمی‏دهد. وقتی که ما به عالم دیگر برویم، دیگر آنتروپی معنی خودش را از دست می‏دهد.

ما اعتقاد داریم که «هوشمندی الهی» اگر روح‏القدس یا جبرئیل باشد، او هم از بین می‏رود: «و کل شیء هالک الا وجهه» (قصص/88). سوالی که پاسخ ندادید این است که در این مجموعه‏ای که شما ترسیم می‌کنید، عزرائیل که جزء زیرمجموعه هوشمندی الهی است، چگونه می‏تواند هوشمندی را نابود کند؟
این بحثی که پیش می‏آید اولاً قبل از جهنم است، چون بعداً مجادله هم پیش می‏آید که این عامل هوشمندی، باز هم به‌عنوان شاهد حضور دارد. مساله این است که ما شیفت کلی پیدا می‏کنیم و از اینجا به مرحله بعدی می‌رویم. آن شیفت کلی که پیدا می‏شود، دیگر نیازی به یکسری چیزها نیست؛ از جمله بحث آنتروپی. ما مرحله به مرحله شیفت می‏کنیم و باز به‌نوعی با مرگ سروکار داریم. می‏گوید «کل شیء هالک»، ولی «کل شیء حی، هو الحی». این «حی بودن» در هر جایی مفهوم خودش را دارد: در مقطعی «کل شیء هالک» است. یعنی چیزی به‌وجود نیامده است که بخواهد از بین برود (در مفهوم ذهنی ما). شما قیامت را یک چیز تمام شده می‏دانید، ولی دریافت من این است که پایان قضیه دوباره «الستُ» است و بعد از «الستُ» همه چیز حی و حاضر است. هیچ‌ چیز از بین نرفته است. آن شجره هست و همه موجودات باز به نوعی وجود دارند. در آنجا مفهوم «هوالحیُّ کلُّ شیء حی» معلوم می‏شود: هر چیزی که جدا می‏شود موقتاً دارد جدا می‏شود. هر چیزی که به نظر ما دیگر تا اینجا لازم بوده باشد. آنتروپی تا زمانی‌که من زنده‏ام وجود دارد؛ وقتی من مُردم از آنتروپی نجات پیدا می‏کنم، چون جسم ندارم و جدا می‏شوم. اما آیا جسم من از بین می‏رود؟ نه! دوباره در جای دیگری ما این حی و زنده بودن را داریم.

پیرامون مفهوم «حی» که گفتید، بحثی داریم: شما تدبیر امور عالم را بر عهده هوشمندی می‏دانید؛ یعنی اوست که بالاخره همه عالم را تدبیر می‏کند. نکته در اینجاست که بحثی درباره حیات موجودات و خدا هم وجود دارد. هر کسی که حیات دارد دو خاصیت دارد: یک خاصیت این است که فعلیت دارد و می‌تواند تاثیر بگذارد. یک خاصیت این است که مُدرک است؛ یعنی درک می‏کند، علم دارد، شعور دارد، آگاهی دارد و... اگر ما بگوییم هوشمندی الهی تدبیر امور عالم را بر عهده دارد، یعنی خدای متعال بر او تفویض کرده، اگر ما قائل بر این باشیم...
اگر شما قائل به این هستید که خداوند همه کارهایش را با وسیله انجام می‏دهد، پس به سلسله مراتب یا تقرب ملائک الهی هم قائل هستید. اگر به این قائل باشید، یعنی درواقع همان مطلب می‏شود، منتها حالا با بیان متفاوتی.

خدای متعال آن چیزی است که در فلسفه به آن می‏گویند علّت مُحدِثه، علت ایجاد کننده است. سوال این است که اگر خداوند  همه چیز را به هوشمندی تفویض کرده باشد، حیات خدا زیر سوال می‏رود، چون دیگر خدا فعلیتی ندارد. هر کاری را که می‏کند، هوشمندی می‏کند و باز هم سوال این است: چطور کسی که به موجودات و مخلوقات حیات داده، خودش حیات ندارد؟!
این‌گونه نیست. وقتی که خداوند می‏خواهد کاری را انجام بدهد، خودش وسیله‌اش را قرار داده است؛ یعنی هر کاری را که می‏کنند، خودش انجام داده است. مسایل دیگری مثلاً در مورد «ما نفختُ فیه من روحی»‏ را خودش انجام داده است. الان که فرمودید حضور ندارد، اتفاقاً حضور دارد، یک جایی خیلی مستقیم‎‏تر از این. جسم و مولکولش را عاملی اداره می‏کند، ولی «نفختُ فیه من روحی‌« ‌اش را چه کسی انجام داده است؟ پس ما یک موجودی دوگانه هستیم. بخشی‌مان الهی است، بخشی‌مان زمینی. «لقد خلقنا الانسانَ فی کَبَد» این کبد، میانه دو چیز است. بخشی از وجودمان الهی و بخشی از وجودمان زمینی است...

البته کبد را در اینجا به معنی رنج و اندوه و سختی تعبیر می‏کنند. احیاناً این تفسیر شما، تفسیر به رای تلقی می‏شود و لابد می‌فرمایید برای شما مهم نیست که تفسیر به رای باشد، درحالی‌که ما مجوز تفسیر به رای نداریم.
تعبیر بکنند، چون ما بحث میانه بودن انسان را از دو چیز داریم می‏بینیم. خب، بله، تفسیر به رای [هم باشد] من میانه دو چیز می‏دانم.

البته ما تفسیر قرآنی بسیار داریم. شاید حدود 500 تفسیر در دنیای اسلام داریم که هرکس هم نظر خودش را گفته است. یکی براساس فلسفه و یکی براساس نظر روان‌شناسی گفته، یا دیگری از موضع متفاوت. البته شما به‌عنوان یک شخص می‏توانید نظر خودتان را بگویید، اما اعتقاد و اجماع بر این است که تفسیر باید براساس روح قرآن باشد.
ما میانه دو چیز هستیم یا نیستیم؟ بخشی‌ از ما الهی و بخشی دیگر زمینی است. درست است؟ یعنی بخشی از ما بدبو است. چرا بیاییم سر اسم‏گذاری با هم دعوا کنیم؟ اگر ما بین دو چیز هستیم، چرا با هم دعوا کنیم که من بگویم کبد و شما بگویید رنج است! اصلاً موضوع سر این است و اصل هم این است که ما بخش الهی خودمان را پیدا کنیم. فلسفه خلقت همین است؛ پیدا کنیم و برویم در آن بخش شیفت کنیم و گوهر وجود را در این بخشِ به اصطلاح بدبو، بیابیم. «مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ» (حجر/26) چه می‏گوید؟ البته وقتی می‌گوییم بخشی از انسان الهی است، تقدسش را درک می‏کنیم، اما اگر [به‌جای زمینی] بگوییم مجرد، چند نفر مفهوم مجرد را می‏فهمند؟ این بخش انسان که زمینی است، غیر الهی نیست.

فصل سوم: ادراک، الهام و وحی
شما کلمات و اصطلاحاتی دارید که گاهی کسی مفهوم آن را متوجه نمی‏شود: مثل کلمه «ساینتولوژی». من در فرهنگ‏های لغت این کلمه را پیدا نکردم. البته دو احتمال در مورد این اصطلاح وجود دارد. یکی اینکه شما این کلمه را از فرقه ساینتولوژی ال. ران هابارد گرفته باشید که وی نیز در کتاب وایتکس (علم سلامت ذهن) چاپ انتشارات بریج کالیفرنیا سال ۲۰۰۹ همان مباحث کتاب «موجودات غیر ارگانیک» را بیان می‌کند و به‌نوعی از آن مباحث اقتباس کرده‌اید. احتمال دوم این است که از کلمه سایمنتون که نام دانشمندی در حوزه علوم ذهنی بود، گرفته‌اید...
ساینتولوژی را خود من بنیانگذارش هستم و خودم هم اسمش را گذاشتم؛ یعنی «ذهن روان‌شناسی ایرانی». حالا ایرانی که نیست، ولی ذهن روان‌شناسی است! فرقش با روان‌شناسی این است که ما بین ذهن و روان فرق قائل هستیم. روان‌شناسان، ذهن و روان را یکی می‏دانند، ولی ما ذهن و روان را مجزا می‏دانیم.

شما در جزوه دوره دوم، از صفحه‏ 59 تا 62 بحث «هم‌فازی کیهانی» را می‌کنید که در فرادرمانی می‏توانستید زور بزنید و کسی را درمان کنید. نظر شما به دنبال چه چیزی حاصل شد؟ به دنبال تسلیم شما؟ آن ممّا رزقناهم ینفقون بود؟ خلع سلاح‌تان کردیم. آن خلع سلاح، تسلیم بود. در اینجا منظور واضح شما چیست؟
در حلقه یکی از شرایط لازم، بحث تسلیم است: تسلیم در برابر خداوند. «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ» (بقره/112) کسی که خودش را تسلیم خدا بکند، این یک شرط است. در آنجا شکل را اگر دیده باشید، (اینجا اگر تابلو بود من برایتان می‏کشیدم) در کتابم نوشته شد «فاستقیموا الیه»، مستقیم به او. هرگاه ما چیزی بخواهیم، از او می‏خواهیم، اما اگر او بخواهد جواب دهد، چگونه جواب می‏دهد؟ به کارگزارش! خودش مستقیماً پاسخ نمی‏دهد. حالا اسم کارگزارش را من هوشمندی می‏گذارم. شما اسمش را هر چه می‏خواهید بگذارید. بعد از آن می‏بینیم که این نقطه اثر جاری شد. وقتی تسلیم هستید، نظاره‏گر می‏شوید؛ یعنی خود‌به‌خود وقتی که تسلیمی، شاهد هم هستید. حالا در عرفان هم از شاهد اسم برده شده است، ولی من که عرفان نخوانده بودم. من گفتم «انسان، خدا». این چیزی است که همه ادیان الهی می‌گویند: اصل «ایّاک تعبد و ایّاک نستعین».

اما شما در کتاب خود نوشتید خلع سلاح، ولی در روایت ما آمده که ایمان، سلاح مومن است...
نه، نه، نه! این‏ها همه سوءتفاهم است. «خلع سلاح» در کتاب توضیح داده شده است. من فکر می‏کنم که خیلی استعدادها دارم. بعضی‏ها می‏گویند که ما استعدادهای فلان داریم. می‏گویم آقا صبر کن. این متکی به استعداد شما نیست. یکی می‏گوید من دکترای فلان دارم، استاد دانشگاهم. می‏گویم صبر کن، این موضوع متکی به مدرک شما نیست، متکی به نوع تغذیه و ورزش و... نیست. ما هستیم و رحمت عام الهی و آن اصل تسلیم. تعریف عرفان این است که به باطن بروی، در باطن به یک روزی برسی، من اسمش‏ را گذاشتم روزی آسمانی. بنده سیری کردم، طی طریقی شده، اما نه سیر سلوک کلاسیک. من از آن آتشی که در دوران کودکی در آن سوختم، یک عامل را موثر می‌دانم: عامل اشتیاق. حالا اگر کسی می‌تواند روی تخت میخ‌دار می‏خوابد، این‌ها نشان دهنده اشتیاق او است: «علی من یشاء من عباده» (نحل/2). این دیگر تشخیص اوست. به سلیمان می‏گویند: «هَبْ لِی مُلْكًا لَّا یَنبَغِی لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِی» (ص/35). سلیمان یک چیز می‏خواهد، من یک چیز می‏خواهم. من چیزی که خواستم برای همه خواستم.

آیا سلیمان بد خواست؟ شما گفته‌اید که سلیمان را اولین بدعت‌گذار و انحصار طلب می‌دانید، چون برای خودش دعا کرد که ملکی داشته باشد که دیگران نداشته باشند! در شرایط خاص آن پیامبر و رواج سحر و جادو و کمک از شیاطین، سلیمان باید برای هدایت مردم دست برتر تمام نیروها را هویدا و آشکار می‌کرد وگرنه همگان به گمراهی می‌رفتند. در مورد انبیاء دیگر شرایط متفاوت بود، کما اینکه در زمان مسیح به‌واسطه رواج علم پزشکی، معجزات ایشان در حیطه پزشکی بود و در زمان رسول اکرم به‌واسطه فصاحت عرب و شیوع قدرت شعر معجزه ایشان قرآن بود.
به نظر من بله! سلیمان اشتباه کرده است. اشتباهی که هرکدام از انبیاء در سیر کمالی دارند. به رسول اکرم که می‏رسد، یک سیری طی شده است. مثلاً یوسف به‌جای اینکه از خدا بخواهد، به آن زندانی گفت برو پیش (ربّت، یعنی عزیز مصر)، شفاعت مرا بکن. حافظ در دنیای عرفان آنقدر بصیرت پیدا کرده که می‏گوید: «حیف باشد از او غیر او تمنایی.» اگر رسیدی نگو به من ملک بده: «لَّا یَنبَغِی لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِی.»

خدا هم دعای سلیمان را مستجاب کرد و دیگر چنین سلطنتی به کسی نداد.
بنابراین، این مساله می‏توانسته در حد خود من منحصر بشود و فقط خودم استفاده‌کننده باشم. خب، من چیزی را خواستم که قرب او بود و این قرب را برای همه خواستم. صادقانه دارم به شما می‏گویم. شما هرطوری می‏خواهید برداشت کنید. من ضرر و زیانش را کشیدم و دارم می‏کشم، چه خودم، چه خانواده‌ام، فرقی نمی‏کند. این ماحصل قضیه است. روزی آسمانی منقطع نیست، برای همه هست.

این روزی شما بوده که خداوند به شما داده است؟
بله. من این قرب را برای همه می‏خواهم. شما می‏بینید که فرد در حلقه باید از روزی آسمانی کسی استفاده کند. یک مفهوم این، مفهوم وحدت است، مفهوم باز شدن روزی آسمانی است، وگرنه هیچ‏کس نمی‌تواند به تنهایی از آن «حلقه» استفاده کند.

شما در سیستمی که طراحی و ترسیم کردید، آیا امکان دارد خداوند متعال به دیگری در روی کره زمین، همین چیزهایی را که می‌گویید به شما عنایت کرده، به او هم تفویض کرده باشد و او هم توانایی فرادرمانی و قدرت تشعشع دفاعی داشته باشد؟
می‏فرماید «علی من یشاء من عباده». این در بسته نشده و بسته نیست. چطوری بگویم خدمت شما؟ آن چیزی که من ادراک کردم، به معرض آزمایش گذاشتم، ممکن است...

یعنی این‌ها ادراک و الهام و وحی بوده است؟
مفهوم ادراک یعنی چیزی که شما به آن فکر نکنید. من هرگز نمی‏دانستم موجودات غیر ارگانیک هست. هرگز، اصلاً و ابداً ...

گفتید روزی آسمانی نیازی به تلاش ندارد. چگونه می‌شود کسی مانند شما این همه تلاش کند تا در سیر و سلوک عرفانی به روزی آسمانی برسد، اما یکی هم مثل من بیاید سر کلاس شما و به‌راحتی این مسیر را طی کند و صاحب این روزی بشود! این تناقض‌ها را چگونه حل می‌کنید؟
در سیر و سلوک انفرادی، اگر میلیون‏ها نفر بروند، یک نفر می‏رسد. نیاز به جامه‏دران دارد. به قولی فرد باید از آتش این وصل بسوزد و چه بشود تا چیزی را به او نشان بدهند. ولی در ارتباط جمعی، مثل این است که شما از اعتبار و روزی فرد دیگری استفاده کنید. یعنی از خاصیت وحدت استفاده می‌کنید. مثل اینکه شما می‏خواهید در بانک حساب باز کنید؛ کسی که در آن بانک حساب دارد، باید بیاید ضامن شما بشود تا شما حساب باز کنید!

پس چرا در درس‏های شما توسل نهی شده است؟ اما با توجه به همین صحبت شما می‏توان نتیجه گرفت که توسل درست است. ما به چهارده معصوم متوسل می‏شویم.
مگر ما نفی کردیم؟ شما از هر راهی می‏توانید بروید برسید. موضوع حزب الی الله است.

در آموزه‌های عرفان حلقه، در جلسه پنجم دفاعی گفته می‏شود هر «یا» گفتن شرک است: «یا علی» نگو، حتی «یا الله» نگو. چون «یا الله» گفتن یعنی «الله» دور از شماست. «یا» برای کسی که دور است استفاده می‏شود. الله می‏داند که شما چه می‏خواهید...
نه! مثلاً ما ذکر وجودی داریم؛ یعنی این وجود است که باید به ارتعاش در بیاید، نه زبان من. شما باید از زبان بگذرید. ذکر زبانی باید به مراحل قلبی برسد. همه وجود باید «الله» باشد. شما هی بگو یا الله، یا الله، یا الله، خب، همه ما یک روزی نشستیم نوشتیم آ آ آ ب ب ب، الان هم می‏نویسیم؟ نه! بنابراین، ما از آن مرحله عبور کردیم. الان اگر بگویند آقای دکتر شما بنشین روی یک صفحه بنویس آ آ آ، ب ب ب، پ پ پ، در شأن شما نیست. من 58 سالم است، تا کی بگویم یا الله، یا الله، یا الله؟ چه کسی باید در قلب من بنشیند؟ باید بنشیند یا نباید بنشیند؟ ذکری باید وجود را بگیرد و همه وجود غرق توحید بشود. مگر ما چند سال زنده‏ایم؟ ما در حلقه گفتیم راه خدا، کوتاهترین راه است. همه گفتند، شعار دادند، اما نمود عملی‌اش کجاست؟ شمع آن است که همه بتوانند از نورش استفاده کنند، اما گفتند آنان که اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند. ببخشید، ولی این تفکر وجود دارد. انسان در تقابل و جابه‌جایی اندیشه است که رشد می‏کند. من اگر آنچه پیدا کردم نگویم که نمی‏شود. من اسرار حق را گرفتم و باید نمود عملی داشته باشد. من می‏گویم اصل شعر این است: آنان که اسرار حق آموختند، مهر کردند و گرفتند و سرب مذاب در دهانش ریختند. شما حرف حق نزنی، شیاطین و جن می‏آیند. خود قرآن می‏گوید. شما یک‌بار درست بگو سبحان الله، ببین چه حمله‏ای به شما صورت می‏گیرد. شما می‌روی حج و سنگ می‌زنی به شیطان. همین‌جا روی دیوار بنویس شیطان و با همه وجود یک سنگ به آن بزن؛ ببین چه حمله‏ای به شما می‏شود. فکر کردید ما الکی می‏گوییم آنجا هفت سنگ می‏زنیم و برمی‏گردیم؟! به همین سادگی و راحتی است؟ اینطور نیست. «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» نمود عملی دارد. یعنی باید برای شما ایجاد حفاظ کند. این بازی زبان نیست. خودمان را تکه‌پاره کردیم که آقا این‌ها باید نمود عملی داشته باشد. کسی که در عرفان کیهانی است، وقتی می‏گوید اعوذ بالله‌ من الشیطان الرجیم، باید در این فاصله حفاظش را ببیند. کار عرفان این است. حالا شما یک میلیون بار بگو اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! اگر اتفاقی افتاد، بیا گردن مرا بزن. پس آن‏ها که اسرار حق آموختند، قرآن می‏گوید ما شیاطینی از جن و انس برایش می‏فرستیم. نمی‏گذاریم که همینطور راه بیفتد و اسرا حق بگوید. اگر اینجور بود که دنیا گلستان می‏شد.

پس «عبادُک المخلصین» که شیطان نمی‏‏تواند به‌وجود آن‌ها نفوذ کند، چیست؟
حالا تا آن مرحله! باید بدانیم که این کارزار سختی است، کارزار آسانی نیست که شما بگویید سبحان الله، الله اکبر...

در جزوه‏هایتان هم نوشته بودید که بیان «اعوذُ» خودش باعث جذب این‏ها می‏شود...
خیلی فرق است بین گفته من تا تعبیر شما.

من عین گفته شما را نقل کردم، نه تعبیر خودم را...
 ما اصولاً به طور عام و کلی، آنچه را که در فکر و زبانمان جاری بشود که نشان بدهد می‏خواهیم نزدیک بشویم و قرب الی الله رخ بدهد، [می‌گوییم] و به ما حمله خواهد شد. آیه قرآن است. شیاطین و فلان و بهمان به ما حمله می‏کنند که ما را بگیرند و نگذارند بالا برویم.

این کلمات از نظر قرآن سپرهای الهی هستند و اگر ما این کلمات را نگوییم درواقع خلع سپر شدیم؟
چه کسی گفته نگوییم؟ این ظاهر است. کار عرفان چیست؟ کار مذهب چیست؟ دین مثل پرنده‏ای است با دو بال: یک بالش مذهب است؛ مذهب یعنی اصول رهروی. یک، دو، سه و... دارد. می‏گوییم اصول توحید، معاد، نبوت، عدل، امامت، این‏ها اصول است، ظاهر دین است، باطنش کجاست؟ باطنش چطور حاصل می‏شود؟ یک ظاهر اصول رهروی است و بعد فروع است: نماز، روزه، خمس، زکات، امر به معروف، نهی از منکر، حج، تولّی، تبری و... اما کار  عرفان، باطن قضیه است. چرا نباید ظلم کنیم؟ تفکر ظاهر می‏گوید برای اینکه به جهنم نرویم، در‌حالی‏که همه باید به جهنم برویم. در باطن می‏گوید ظلم نمی‏کنیم، به‌دلیل اینکه ما نفس واحده‏ای هستیم. «مَاخَلْقُکُمْ وَلَابَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ» (لقمان/28) که خواندیم، باید ادراک بشود که شما پاره تن من هستی یعنی چه؟ این را من باید درک بکنم. این زبانی نیست و شهودی است. باید با شهودم ببینیم که ما تن واحده‏ای هستیم. ما نهایتاً آدمیزادیم و پاره تن آن آدم هستیم. آدم هم رسالت بزرگی را انجام می‏دهد. این است که گفت: من چیزی می‏دانم که شما نمی‏دانید. آدم پاسخ او را می‏دهد که چرا؟ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (بقره/30) باطن، ادراک می‏دهد و ظاهر، اصول می‏دهد. این‌ها بدون همدیگر معنی نمی‏دهند. این پرنده اگر با یک بال بخواهد جلو برود، هی دور خودش دور می‏زند. این است که ادیان چند هزار ساله نتیجه عملی نداشتند؛ به‌دلیل اینکه صرفاً در آن چند هزار سال، تا بحث باطن را پیش کشیدند، شده ظاهرگرایی. ظاهر جلو آمده و این ‏همه صرف امکانات مادی و معنوی...

یعنی می‌گویید انبیا ضعیف بودند؟
انبیاء رسالتی داشتند و رسالتشان را انجام دادند. بعد از 124 هزار و اندی انبیاء و اولیاء و اوصیاء...

شما گفته‌اید که «یُزکیهم و یُعلمهُم» برای پیامبران آمده است. مفهوم «یُزکیهم» تزکیه باطن است. «یُعلمهم» علم ظاهری یا ظاهری که می‏خواهند از علوم الهی بگیرند؛ همان اعتقادات، توحید، نبوت، عدل و معاد. یعنی این دو بال را انبیاء وظیفه داشتند که انجام بدهند. بحث اینکه  «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ»...
من گفتم انجام ندادند؟ قطعاً انجام دادند! بعد از 124 هزار نبی و اوصیاء و اولیاء، بنده و امثال بنده و همه ما صرفاً به ظاهرگرایی روی آوردیم. ما باطن دین را نداریم. همه چیز روبنایی است. اگر بخواهیم آسیب‌شناسی کنیم، شما قبول ندارید که اکنون بعد از چند هزار سال بشر روز‌به‌روز رو به انحطاط است؟ انحطاطش بیشتر است یا سیر صعودی می‏کنیم؟ کدامش؟ بشر رو به انحطاط است. من دارم یک چیزی می‏گویم، سوء ‌نیت پشتش نیست. انبیاء و اولیاء کارشان را انجام دادند، همه‌شان خون دل خوردند. مشقت‏ها، سختی‏ها، دشمنی‏ها، حمله‏ها را کشیدند که انسان بتواند به معرفتی برسد. راه به باطن پیدا کند، ولی بعد از آن مسائل باطنی تبدیل به مسایل ظاهری شد.

فصل چهارم: داد و ستد فرادرمانی با عرفان‌های ژاپنی
برخی معتقدند نظریه فرادرمانی شما شبیه طب «آیورودا» است؛ یعنی طب دانش زندگی و طول عمر. یا شباهت‌های زیادی با «ریکی» دارد که در ژاپن تقریباً ۱۰۰ سال است که شکل گرفته است. با توجه به اینکه شما هم نزدیک به یک‌سال در ژاپن بودید و حتی اقامت ژاپن را هم داشتید، آیا شما در آنجا از معلوماتی که در این دو حوزه یا حوزه‏های مشابه هست، استفاده کرده‌اید؟
بله. ببینید! «آیورودا» یکسری دستورالعمل زندگی است. می‏گوید تیپ شما کافاست، واتاست، پیتاست، چی بخور، چی نخور، چه‌کار کن؛ مثل طب سنتی خود ما که می‌گوید تیپ شما سوداوی، صفراوی، بلغمی، دموی است؛ متکی به دستورالعمل‏های خوراکی است که ما اصلاً نداریم. بحث «ریکی» یک بحث محدودی است. نمی‏خواهم بگویم عرفان کیهانی نامحدود است، ولی شما ببینید عرفان کیهانی شامل چه گستره‏ای می‏شود. از موجودات غیر ارگانیک بگیرید تا بحث موسیقی، کلام، روح و ذهن و جسم. «ریکی» در مورد جسم است، متکی به ترسیم سمبل است و دیدگاه خاص خودش را دارد. ما ترسیم سمبل نداریم و کاربرد ریکی در همان جسم محدود است. من قرار بود چند ماهی در ژاپن بمانم و در آکادمی «واسدا» که پذیرفته شده بودم، با زبان آن‏ها آشنا شوم. چند ماهی (شاید پنج، شش ماه) ماندم و بخشی از مکالمه و قواعد و نوشتن زبان ژاپنی را یاد گرفتم. بعد دیدم این بحث حروف کانجی دو، سه نوع خط جداگانه دارند. هیراگانا و کاتاکانا را یاد گرفتم. به کانجی که رسید دیدم خیلی مفصل و طولانی است. خودشان تا دیپلم می‏گیرند و کامل کانجی بلد نیستند. دیدم این در حوصله من نیست و برگشتم. من اصلاً برخوردی در آنجا با این قضیه نداشتم و در اینجا هم که آشنا شدم دیدم نسبت به عرفان کیهانی یک چیز خیلی محدودی است و اصلاً قابل قیاس نیست. عرفان کیهانی بسیار گسترده است.

خود کلمه «ریکی» به معنی انرژی و شعور کیهانی است و اینکه آن سمبل‏هایی که گفتید، سمبل‏های کتبی و نوشتاری در «ریکی» است. بالاخره شما از یکسری سمبل‏ های شفاهی استفاده می‏کنید: مثبت یک، مثبت دو، منفی یک، منفی دو، این‌ها سمبل هست...
نه، نه، نه! وقتی می‏خواهید از حلقه درمان استفاده کنید که موجود غیر ارگانیک را دفع کند، یک اسم می‏خواهد: مثلاً، اسم حلقه درمان. نام‏گذاری، نماد نیست. سمبل با نام‏گذاری فرق می‏کند. در علوم غریبه، همه چیز سمبل‏هایی دارد، وقتی می‌خواهید حلقه‏ای را استفاده کنید، مثلاً حلقه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، چه باید بگویید؟ حالا عقل ما به آن رسیده، شما ممکن است یک چیز دیگر به ذهنتان برسد. این‌ها دیگر بخش‏های زمینی است. نماد با نام‏گذاری فرق می‏کند و بعد هم ریکی بسیار محدود است. شیوه عمل و شیوه پیاده کردنش هم کاملاً متفاوت با عرفان کیهانی است.

من مطالعه کردم و دیدم عرفان حلقه ۱۴ شباهت کامل با «ریکی» دارد که در مجله «معرفت ادیان» شباهت‌های آن را نوشته‌ام... حتی خود مسترهای عرفان کیهانی می‏گویند «ریکی» هم آخرش اتصال با ارواح دارد...
همین! ما ارواح را دور می‏کنیم، اما آن‌ها اتصال به ارواح دارند، ببینید چقدر متفاوت هست. ما اتصال به روح نداریم. ما روح را دفع می‏کنیم. این‌ها همه تفاوت دارد. خلاصه جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. این‌ها همه از سوء‌تفاهماتی است که گفتند و شنیدند. به یک چیز اینجا ارزش گذاشته نشده و آن هم قرب الی الله بوده است.

شما در صفحه 16 جزوه تشعشع گفته‌اید که بالاخانه خیلی از افراد عادی در اجاره‏ مهمان‏های ناخوانده است. معنی این جملات چیست؟
ما در معرض آلودگی هستیم، آلودگی‌ها قصوراتی است که خودمان داریم و مثلاً صدمه رساندن به تجلیات الهی است، گناهانمان، مسائل مختلفِ مِن دون اله‌مان. یکی از مهمترین حملاتی که به ما صورت می‏گیرد، در قبال بحث «من دون الله» است که از نظر ما بحث خیلی مهمی است: اجتناب از من دون الله. وقتی که من دون الله در زندگی ما می‌آید، مورد حمله قرار می‏گیریم.

از طرف شبکه منفی یا غیر ارگانیک‏ها؟
شبکه منفی جداست. «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَى الْكَافِرِینَ» (مریم/83)، کفر، پوشاندن حقیقت است. هرکس که در هرجا و به هر شکلی، حقی را بپوشاند کافر است.

شما در صفحه 49 همان جزوه نوشتید به‌محض اینکه گفتن یک ذکر را شروع می‏کنید، حمله شروع می‏شود...
نه! ما دو جور حمله داریم. انگیزه‏اش دوتاست. یکی این است که ما می‏خواهیم به‌سوی کمال برویم و بدون حمله به کمال رفتن ما معنی نمی‏دهد. این یکی قصورات من است، من نمی‏خواهم به سمت کمال بروم، قاصر هستم. مثلاً می‏روم به سمت من دون الله. «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَانِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ» (زخرف/36). این یک قانون اساسی است: هرکسی که از رحمانیت من غافل بشود، من خودم شیطان را بر او می‏گمارم که با او نزدیک باشد. این شیطان کدام است؟ یک شیطان اولیه؛ اگر ابلیس باشد که آن از روز اول بوده و همیشه با ما هست. این شیطان، «شیطان ثانویه» است. همین‏ که گروه موجودات غیرارگانیک است. حالا به من حمله‌ور می‏شوند.

این تفسیر را هیچ‌کسی در منابع اسلامی نگفته است...
حالا ما می‏گوییم. ردش کنند. اصلاً فلسفه خلقت جن را نگفتند. مشکل این است.

شما تفاسیر را مطالعه کرده‌اید؟
من نه، چی گفتند؟

من به شما توصیه می‏کنم تفسیر المیزان ذیل آیه ششم سوره جن و خود سوره مبارکه جن را که بحث روایی دارد، مطالعه کنید...
شما مختصرش را در دو خط به من بگو. چون شفاهاً این‏ها را با من بحث کردند و گفتند.

موجودی است که خداوند متعال او را خلق کرده تا به کمال برسد و به عبادت خدا بپردازد. او هم دارای اختیار و آزادی عمل است. «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» (ذاریات/56) که علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می‎‏فرماید: «الا لیعرفون». یعنی اینکه اول خدا را بشناسید و این شناخت زمینه عبادت باشد.
تقابلشان با ما چیست؟ چرا گفته «یوسوس فی صدورالناس، من الجنه و الناس»؟ این است که می‏گویم ندارند. بله خداوند آفریده که ما به کمال برسیم و خداوند را عبادت کنیم. این بحث کلی هست.

شما یک سیستم تقابلی و تعاملی با اجنه‏ ارائه کردید که مسبوق به سابقه نبوده است...
بله، باید بیایند فلسفه خلقت جن را بگویند و بعد بیایند تقابلش را با ما بگویند. چرا «یوسوس فی صدورالناس، من الجنه والناس»؟ از جان ما چی می‏خواهند؟ ماموریتشان چیست؟ آیا ماموریت مشترک داریم؟ این ماجراها را باید بیایند در آن فلسفه بیان کنند؛ وگرنه من هم می‏توانم بگویم که خداوند نیافریده جن و انسان را مگر برای این...

شما اگر در کتاب «بحارالانوار» که 110 جلد است، کلمه جن را سرچ بفرمایید، در حدود 12 هزار کلمه با مشتقاتش می‏آید...
ببخشید من این را می‏گویم. شما باید بتوانید از آن 12 هزار تا سه صفحه مختصر، فلسفه خلقت جن و تقابلش با انسان را در بیاورید. حالا شما یا به طور کلی همه مسلمانان، به‌عنوان اینکه یک سوره جن ما داریم، حتماً باید به وجودش اعتقاد داشته باشید. باید بتوانید یک مختصری از فلسفه خلقت جن داشته باشید. ما نمی‏خواهیم بی‏انصافی کنیم و اینکه 12 هزار بار آمده را ندیده بگیریم. من در دو خط برای شما فلسفه‏اش و تقابلش را تعریف می‏کنم.

شما می‏فرمایید که «موجودات غیر ارگانیک» به‌واسطه اینکه ما در شبکه منفی قرار می‏گیریم (یا «من دون الله» یا هر چیز دیگر)، به‌خاطر گناهان بعضی از افراد، ممکن است از بدو تولد با آن‌ها همراه باشند، یعنی اینکه از ابتدا با انسان باشند، یا در طی زندگی با او باشند...
شما اینگونه در نظر بگیرید. طبق تعریف، جن در اکوسیستم ما هست و فلسفه خلقت و تقابلشان با ما این است که به‌نوعی از جنس آتش و عامل پختگی ما هستند. طبق آن فلسفه‏ای که از آتش خدمت شما عرض کردم، هستند. بر اساس تخلفات و مسائل هفت‏گانه‏ای که در آن جزوه آمده، اگر ما سمت من دون الله برویم، مأموریت دارند که به ما حمله کنند.

چنین مطلبی در هیچ جای قرآن و روایات نیست و این با لطف و عدل خدا منافات دارد که به‌واسطه گناهان جن در بدن انسان حلول کند. به‌نظر شما اگر کسی گناه بکند جن به او حمله می‏کند؟
بله؛ او را مورد اذیت و آزار قرار می‏دهد.

یعنی یک شیطان اغوا می‏کند و یک شیطان دیگر حمله می‏کند؟
نه! شیطانی با ما عجین است؛ اصلاً او را جدا نبینید. کار او اغواست. همان که شما گفتید نفس، او دائم با ماست و آنی از ما جدا نمی‌شود. می‏تواند کاری کند یا نمی‏تواند کاری کند، آن مساله دیگری است. نمی‏تواند کاری کند ولی با ما هست. از بیرون نمی‏آید و وجود دارد. اغوا می‏کند، یا می‏تواند نفوذ کند، یا نمی‏تواند نفوذ کند. این دیگر بستگی به ما دارد، اما جن الزاماً با ما نیست و بیرون از ما است. به‌محض اینکه من می‏خواهم حرکتی انجام بدهم، برحسب آن ماموریت‏های چندگانه، می‏آید و حمله‌اش را انجام می‏دهد. گاهی من خیلی مغرور می‏شوم و احساس می‏کنم خیلی متدین هستم،  اینجا می‏تواند با مظاهر مختلفی ظاهر بشود و من فریب بخورم. بیاید به من پیشنهاد گنج بدهد، به شکل مذکر یا مونث. من این را از یک فردی واقعاً گزارش دارم که گفت من ذکری را گفتم و بعد از آن ذکر این موجود ظاهر شد. خانم بسیار زیبایی که همیشه حمله می‏کرد و می‏خواست مرا بگیرد و من فرار می‏کردم. سال‌هاست با این موجود درگیر هستم. اسمش را نمی‏توانم بگویم. حالا با آن کارها، این موجود را دفع کردیم. مثلاً موجودی برای یک مرد به شکل خانم زیبایی می‏آید و ظاهر می‌شود؛ مردی که سال‏های عمرش را با روحانیت گذرانده و با حق‌پوشی‌اش او را مورد آزمایش قرار می‏دهد. کافر با حق‌پوشی می‏خواهد جلو برود و آن مامور است که اگر به آن شکل نیاید، فرد آزمایش نمی‏شود. من در شرایط خودم اگر با خشونت روبه‌رو نشوم و خودم را نزنم، آزمایش نمی‏شوم. آن روحانی باید آزمایش بشود. اگر در معرض این وسوسه قرار نگیرد، چه‌جوری می‏خواهد آزمایش بشود؟ البته این حکمت الهی است. این می‏شود وسیله آزمایشش و باید از این آزمایش پیروز و برنده بیرون بیاید. اگر آزمایش نشود فکر می‏کند که خیلی متقی و پرهیزگار است و هیچ‌وقت پایش نمی‏لغزد. دقت می‏کنید چه‏طور شد؟ از عوامل بیرونی سر راهش قرار گرفتند.  

آیا ممکن است به کسی دفاعی داده بشود، اما موجودات غیرارگانیک در زندگی‌اش حضور نداشته باشد؟
اگر نظر مرا بخواهید، خیلی کم است. نه که نیست‏، چون «الله علیم بذات الصدور». من براساس تجربه‏ام می‏گویم که 99 درصد مردم این آلودگی را دارند؛ یعنی تخلف نسبت به هستی و حق‌پوشی. مفهوم کفر، ظریف است. ما غیرمسلمان را می‏گوییم کافر. تعریف من از کافر فرق می‏کند. می‏گوییم بلاد کفر، ولی تعریف کافر این است که هرکس در هرجایی با هر ایده و عقیده‏ای حق را بپوشاند، کافر است. کسانی که می‏روند از علوم غریبه استفاده می‏کنند، مثل موم خودش را در دست نشان می‏دهد. حالا که مثل موم نرم در دست من است، من نیات درونی خودم را آشکار می‌کنم. اگر می‏خواهم تخلفی کنم، اگر مال می‏خواهم، قدرت می‏خواهم، مثل موم نرم در دست من، می‌توانم باهاش همه کار بکنم. وقتی آن کار را انجام می‏دهم، نیاتم را بروز می‏دهم. مثلاً در یک حالتی من قدرت می‏خواهم، اما نمی‏توانم [به آن برسم]. ولی وقتی ابزارش را داشته باشم، ابزار این امکان را به من می‏دهد که من نیات درونی‌ام را بیرون بریزم.

بر اساس نظریه شما، تشعشع دفاعی چه کار می‏کند که موجودات غیرارگانیک از زندگی اعضاء عرفان حلقه بیرون می‏آید؟
محیط ناامنی ایجاد می‏کند. حالا چرا ما به این‏ها صدمه نمی‏زنیم؟ به‌دلیل اینکه این‏ها دارند ماموریتشان را انجام می‏دهند و جزء اکوسیستم هستند. تقصیر از ماست.

کسانی که تشعشع دفاعی را باور ندارند، شاهد و تسلیم نیستند؟ بنابراین، اگر دفاعی به آن‌‌ها بدهید، هیچ اتفاقی برایشان نمی‏افتد؟
یک بخش حلقه‏ها این بود که باید آن را قبول کند. در مورد دفاعی دارم می‏گویم. در درس‌ها هست. شاهد و تسلیم بودن کلی است. [مثلاً] شما الان می‏گویید من راضی نیستم از موجودم پاکسازی بشوم. من هم اجازه ندارم در مسیر کمال شما، نقض اختیار از شما کنم. شما مریض هستید، من می‏توانم بگویم خدایا ایشان را شفا بده. برای این احتیاج به کسب اجازه از شما ندارم. خداوندا ایشان را به خودت نزدیک کن. خودت را به هر شکلی، صورتی، مظاهر و علم و کمال و جلالت را مکشوف کن. همه دعایی می‏توانم برای شما بکنم، تا یک جایی مجاز است، ولی یک جایی شما می‏گویید که آقا من خرما دوست دارم، می‏خواهم بخورم، حالا این آقای دکتر به شما می‏گوید نه.

در درمان و شفای الهی گاهی اتفاق می‏افتد که افراد شفا پیدا می‏کنند. مثلاً، به حرم امام رضا می‌روند و وقتی شفا پیدا می‏کنند، دیده نشده است که دیگر بیماری برگردد. ولی در تشعشع دفاعی، دیده شده که فرد دو هفته بعد از گرفتن تشعشع، ناگهان یک حمله‏ای به او می‏شود. یعنی، این برون‏ریزی ادامه پیدا می‏کند. براساس شواهد میدانی و بررسی ۱۵۰ نفر در سراسر کشور در بازه زمانی سه سال پس از تشعشع دفاعی دو اتفاق می‌تواند واقع شود: اول اینکه، فرد برای مدتی احساس تسکین می‌کند، اما پس از دو هفته یا یک ماه مجدداً درد برگشته، بیماری عود می‌کند و حتی از ابتدا نیز بدتر می‌شود که از این موارد تحت عنوان برون ریزی‌ها یاد می‌کنند که ممکن است این برون ریزی‌ها تا پایان عمر طول بکشد. (با این وصف بحث شفادهی منتفی می‌شود.)
دوم اینکه، در موارد زیادی پس از برون ریزی‌های مختلف بیماری شخص متوقف  شده (علاج نشده و روند رشد آن متوقف می‌شود) اما بیماری‌های دیگری بروز می‌کند که به مراتب مشکلاتی بیشتر برای مخاطب ایجاد می‌کند. فردی که برای دفع سرطان تشعشع گرفته است، دچار بیماری‌های قلبی و افت شدید ضربان قلب شده است.

اینکه خدا می‏فرمایند: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَن یَقُولَ لَهُ كُن فَیَكُونُ» (یس/82) یک بحث تدریجی است. چون در جایگاه او زمان مفهوم ندارد، تقدم و تأخر معنی ندارد، بنابراین می‏شود کن فیکون. اما وقتی می‏خواهد در عالم ناسوت جاری بشود، نیاز به ابزار و وسایل دارد که صحبت کردیم. در آن مورد من سریع جواب شما را بدهم. شما الان فرض کنید پاکسازی انجام می‏شود، اولاً صلاحدیدش با هوشمندی است، با ما نیست! دوم اینکه الان شما پاکسازی می‏شوید، مساله حل می‏شود. ما هم در درس‏ها گفتیم.
در نظر بازی ما بی‏خبران حیرانند   
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند.
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشه چشمی دوا کنیم.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
بحث عرفان و نظر است. ابزار و وسایل و... جایگاه ندارد. فرد در وهله اول مفهوم نظر را نمی‏فهمد.

شما عرفان را بدون ابزار می‌دانید و تنها به یک نظر از طرف مرکزیت عرفان حلقه دانسته‌اید، در حالی‌که عرفان برای شهود ابزار دارد و  یکی از آن ابزارها، عالم مثال است. خداوند در قرآن کریم به حضرت مریم می‌فرمایند: «فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً» (مریم/۱۷) جبرئیل در عالم مثال برای مریم همچون انسانی کامل ظاهر شد و چه بسا دیگران او را نمی‌دیدند؛ پس عالم مثال خودش ابزار و ظرف تحقق شهود است و دنیای بی‌ابزاری عرفان واژه‌ای مبهم است. اما سوال من را بازهم جواب ندادید. کسانی هستند که دو سال ست بیرون‏ریزی دارند و شفا حاصل نشده است...
من خدمت شما توضیح بدهم، در قبال هر یک نفری که اینجوری بود، من به شما هزار نفر را نشان می‏دهم که خوب شده است. بنابراین اگر فلسفه موضوع پذیرفته شده است، حالا طرفی که [از ما] جدا می‏شود، من چه می‏دانم دوباره چه تخلفاتی دارد و در درون خودش می‌کند؟! آیا او از همه عواملی که باعث آلودگی می‏شود نجات پیدا کرده است؟ نه! دوباره از این درمان ما که جدا می‏شوند، تخلفاتش موجود است.

آقای ع.د فرادرمانی شده بود. تصویر این آقا موقع برون‏ریزی را اکنون به شما نشان می‌دهم. ایشان اکنون بیمار روانی شده، ولی قبلش سالم بوده است.
صد نفر از روان‌پزشکان و روان‌شناسان این فیلم را نگاه کنند، این تعریف شما را هرگز نمی‏پذیرند، چون اصلاً دنیای روان‌پزشکی را به هم می‏ریزد. البته ما داشتیم دنیای روان‌پزشکی را به هم می‏زدیم و روان‌پزشکان و روان‌شناسان زیادی آمدند و با این مسائل آشنا شدند. شما باید بیوگرافی ایشان را داشته باشید. فرض ما بر این است که ادعای شما درست است و این فرد اصلاً خوب بوده و بعد دچار این مساله شده است. چه مشکلی داشته که اصلاً خودش را در معرض «تشعشع دفاعی» قرار داده است؟ باید به بیوگرافی او توجه کنید. وقتی توجه می‏کنید، می‏بینید در او ریشه اسکیزوفرنی بوده است، تمایل به خودکشی بوده است و چیزهایی که غیر قابل درمان و لاعلاج بوده است. همینطوری نیست که!

فصل پنجم: نسبت سنت‌ها و مسلمات دینی و عرفان کیهانی
آقای طاهری! اگر اجازه دهید می‌خواستم درباره برخی شبهات دیگر نیز بحث کنم. نگاه شما به بحث زیارت قبور ائمه چیست؟ به نظرتان اصلاً چنین زیارت‌هایی فایده‏ای دارد یا خیر؟
ما برای طلب بخشایش و پیدا کردن راه، کار عملی داریم. اینکه روحی درون من آمده و با من زندگی می‏کند، مرا تسخیر کرده، به‌نوعی دارد تداخل ایجاد می‏کند و این هم جزء «موجودات غیر ارگانیک» هست. ما براساس تجربه صحبت می‏کنیم. می‏گوییم کالبد ذهنی و تجربه هم این را ثابت می‏کند. من که این مساله را به تجزیه کشاندم، علت داشت. در غرب، چندین سال است که هیپنوتیزورها آزمایشی انجام دادند و افرادی را هیپنوتیزم کردند و به او گفتند تو کی هستی؟ مثلاً گفته من 200 سال پیش زندگی می‏کنم، مثلاً کارگر هستم، کشاورز هستم و قبل از آن این بودم و آن بودم. از اینجا «تناسخ» را نتیجه گرفتند. ما چون تناسخ را قبول نداشتیم (یک مقاله من هم در مورد تناسخ چاپ شده)، نشان دادیم که ما قبلاً به دنیا نیامدیم که زندگی کنیم و بعد مرده باشیم و دوباره زنده شده باشیم.

کالبد ذهنی هم که تعبیر دیگری از روح است؛ یعنی یکی از ساحت‏های روح است؟
شما هر چی می‏خواهید اسمش را بگذارید. روح مِن امر ربّی است، هدایت به سمت الیه راجعون دارد. کار روح همین است. روحی که شما می‏گویید، من هم معتقدم که روح نیست. کالبد ذهنی ماست که ذهنیت‏ها و وابستگی‏های ما را نشان می‏دهد.

این کالبد ذهنی چطور جدا شده است؟ آیا کالبد ذهنی، کالبد اختری و کالبد روانی که شما تقسیم‏بندی می‏کنید، این‌ها مجموعاً روی روح سوار هستند؟
نه؛ روح یک نقش کلی دارد. ما الیه راجعون می‏رویم. قرار است از این زندگی برویم به زندگی بعدی، بعدی و سپس بعدی. منظور بعد از صور و بعد از اسرافیل است. حالا از نظر ما حشر هست، نشر هست، مجادله هست، قیامت هست، جهنم هست، جنات هست و سلسله مراتبی که دارد. هدایت و جهت‌یابی این موضوع با روح است. من امر ربّی هست. ما هم نمی‏دانیم چیست. اما عوامل دیگری وجود دارد مثل کالبد ذهنی، کالبد روانی، احساسات ما، ادراک ما را ذهن دارد انجام می‏دهد. احساسات و عاطفه ما را روان انجام می‏دهد و همان چیزهایی است که در کتاب هم آمده است. بعد از مرگ ما، بخشی از این قضایا از دُور خارج می‏شوند.

باز هم جواب سوالم را نگرفتم. بحثم این بود که آیا زیارت قبور ائمه فایده‏ای دارد؟
خودتان سوال پیش آوردید. بله، فایده‏اش این است که ما می‏خواهیم آن‏ها را هدایت کنیم به زندگی خودشان برسند، به کمال خودشان برسند، جذب روزمر‏گی ما نشوند و دنبال زندگی خودشان بروند! روزمرگی ما را که تجربه کردند. اینجا فقط بحث ائمه نیست، بحث افرادی است که فوت کرده‌اند. من برای پدر خودم، برای درگذشتگان، تقاضایم این است که دعا کنیم این‏ها جذب روزمرگی ما نباشند، دل‌مشغول و ناراحت این مسائل نباشند، این مسائل همیشه بوده و هست و خواهد بود. به زندگی خودشان بپردازند. این موضوع چه موقع جنبه عملی پیدا می‏کند؟ برای کسی که با عرفان کیهانی و عرفان حلقه آشناست؟ زمانی‌که برایش ثابت شد اینجا دارد زندگی می‏کند. وقتی ثابت شد، حالا به‌دنبال هدایتش می‏آید که حالا برو، اینجا توقف نکن. ولی برای شما که آن تجربه را ندارید، زیارت قبور فایده دارد. ما داریم همان را با یک برنامه دیگری انجام می‏دهیم. شما همان کار را با زیارت قبور انجام می‏دهید. بنده دارم با نظر، انجام می‏دهم: مثبت دو. حالا این در وجود من چیست؟ این است در وجود من که اینجا نایست، برو. اگر مثبت دو بخواهد ترجمه بشود این است که آقا اینجا نایست، برو به زندگی خودت برس، به فکر کمال خودت و زندگی خودت باش. به فکر من نباش. شما سر قبر می‏روید. من برای پدرم ارزش قائل هستم، می‏خواهم بروم، منافاتی ندارد. ممکن است وقت نکنم بروم. یک کسی فوت می‏کند فامیل است، باید بروید، این رفتن‏ها قباحت ندارد، مذموم نیست، ولی در واقع آن‌ور قضیه این است که وقتی می‌رفتید، چه دعایی باید برای آن‌ها بکنید؟ برای استغفارشان، برای آمرزششان، برای اینکه راهشان را پیدا بکنند، برای اینکه هنوز جذب مسائل این‌طرف نباشند. این کاری است که ما می‏توانیم انجام بدهیم.

با این نگاه، زیارت قبور ائمه تاثیری در زیارت کننده ندارد! این عبارت از شما در سی‏دی‏ها هست که «اگر امام زمان بیاید تازه باید برود رانندگی بیاموزد.»
نه، اینطوری نیست. همه این‏ها خلط مبحث است. من گفتم که فلسفه وجودی و آمدن و رفتن‎‏ها و رجعت‏ها، فلسفه عظیمی است. مقاله مرا راجع به امام زمان بخوانید. می‏بینید که من فلسفه وجودی را قبول دارم. اینجا آمدم با زبان عامیانه گفتم: مگر زمانی که بودند ما چه گلی به سرشان زدیم که حالا بخواهند بیایند و دچار روزمر‏گی بشوند؟ مگر اینکه یک نقشه‏ عظیمی در کار باشد. آن «الا اینکه نقشه‏ای باشد» اینجا نیامده است. این عین کلام من است. شما مقاله مرا راجع به امام عصر مطالعه کردید یا نکردید؟ راجع‌به دجّال مطالعه کردید یا نکردید؟ آیا به نظرتان می‏آید که من آن‌ها را همین‌طوری نوشته باشم؟

در جای دیگری گفته‌اید که «هیچ‌کدام از آن‌ها یعنی امامان، این ادعاهایی که الان ما برایشان داریم، نداشته‏اند. شما در روایات دیده‏اید که امامی گفته باشند که معصوم هستند؟»
اول و آخر مسایلش را باید بیاورید. سوء‌تفاهمات از همین‌جا شروع می‏شود. (فایل صوتی مربوط را می‏شنوند.)  من که اصلاً یادم نیست این چه زمانی بوده و چی بوده است. ولی یک بحث هست که من راجع به مکانیزم معصومیت صحبت کردم. احتمال زیاد این به آن ارتباط دارد. البته حالا اینکه گفتند ما معصوم هستیم، نگفتند. حضرت موسی می‏گوید من اشتباه کردم، مرا ببخش! حضرت ابراهیم طلب استغفار می‏کنند. همه این‏ها جای خودش، ولی برای اینکه شما بدانید ما معصومیت را قبول داریم. یک مکانیسمی هست که من برای شما توضیح می‏دهم. درواقع اخلاق در عرفان را می‏خواهم توضیح بدهم. ضمانت اجرایی اخلاق، زمانی است که باطن برای ما آشکار می‏شود. مثلاً من چه زمانی به شما ظلم نمی‏کنم؟ زمانی‌که بدانم نفس واحده است که توضیح دادم. زمانی‌که بدانم که همه، هرچه که هست، تجلی الهی است و این چیزی است که ائمه علیهم السلام، چون این ادراک را دارند، نمی‏توانند ظلم کنند. یعنی پشتوانه‌شان ادراکشان است. مکانیسم اینکه چرا معصومیت وجود دارد، به‌دلیل این است که به این ادراک رسیدند. درک تن واحده هستی. از این باب نمی‏توانند ظلم کنند، نه اینکه قابلیت ظلم کردن نداشته باشند.

ظلم نکردن، صفت عدالت را در انسان متبلور می‏کند، ولی عصمت بالاتر از این‏هاست...
من همه را توضیح دادم. شما اگر گوش داده باشید، یکی‌اش این است که چگونه ادراکات مختلف می‏تواند چیزی را فراهم کند که تحت نام عصمت و اینکه کسی مبرا از گناهان است، اتفاق بیفتد. اتفاقاً من توضیح کاربردی دادم.  کاربران عرفان حلقه در ادراکات خودشان، نفس واحده را درک می‌کنند. در همفازی کیهانی متوجه می‏شوند با عالم هستی ارتباط دارند. عالم هستی جدا از من نیست، من جدا از آن نیستم.
امت واحده داریم، نفس واحده هم داریم. «مَاخَلْقُکُمْ وَلَابَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ» (لقمان/28) داریم. موضوع اینجاست که افراد با این تعابیر در تجربه و در عمل، برخورد کردند. من سخنران نیستم، کسی پای سخنرانی من ننشسته است. اگر سخنران بخواهند، افراد بسیاری هستند که قشنگ سخنرانی می‏کنند. به‌دلیلی دور من جمع شدند و من که گفتم نفس واحده، توانستند آن را تجربه‏اش کنند. وقتی گفتم معصوم به درک تن واحده رسیده، بنابراین معصوم است، من عملاً اثبات کردم. بقیه فقط حرف زدند، ولی من در عمل اثبات کردم که این معصومیت می‏تواند وجود داشته باشد، مکانیسمش هم این است. شما هم بیایید این را تجربه کنید تا ببینید چقدر تاثیر دارد. آن‌ها هم تجربه کردند و تاثیرش را دیدند.

مسترها و عموم اعضای حلقه شما را رهبر خودشان می‏دانند. به‌عنوان رهبریت این گروه، وضعیت خودتان را در بحث آلودگی‏ها چطور ارزیابی می‏کنید؟ شما خودتان را با تشعشع دفاعی یا فرادرمانی از این آلودگی‏ها رهایی دادید؟ به آن درجه عدالت پاکی و عصمت رسیدید؟
ما جایزالخطا هستیم. هیچ‌کس ادعا نکرده که ما پاک شدیم و دیگر خطایی از ما سر نمی‏زند. اینطوری نیست. طبق تئوری خودمان، ما در معرض حملات شدید هستیم.

شما در جایی گفته بودید این حملات که به شما می‏شود، شدیدترش را به ما می‏کنند...
دقیقاً همینطور است. هر یک نفری که به حق فکر بکند (که ناشی از عمل من باشد)، حمله‏اش متوجه من است.

برای مثال، کسی که در خیابان به او توسط موجودات غیر اورگانیک حمله می‏شود، آثار آن حمله به شما می‏رسد؟
حملاتی که وجود دارد، شما ضرب در هزار بکنید. من الان با کسی صحبت می‏کنم و او واداشته می‏شود که حق را دنبال کند. حالا حق، هرچه هست. عمل من به خودی خود حمله آن شبکه منفی را در پی دارد. هرچه او بیشتر رشد بکند، حمله روی من بیشتر خواهد شد. این شامل خود شما هم هست. نه اینکه بگوییم شما باطنی حرکت نمی‏کنید، ما باطنی حرکت می‏کنیم، خدای نکرده این نیست. هرچه بیشتر، عمق پیدا کند آن حمله جدی‏تر است. هرچه بیشتر کلامی و حرفی و باری به‌هر‌جهت باشد، آن حمله هم کمتر است. مثال سنگ به شیطان را زدم. دوران حج، کسی واقعاً سنگ به شیطان بزند، یعنی بگوید من پیمان اولم را به‌جا آوردم که «ایاک نعبد و ایاک نستعین» است. حالا آمدم بگویم که «اللهم لبیک» و بعد هم سنگ به شیطان بزند، مگر همینجوری رهایش می‏کنند؟ شما می‏بینید که معروف است، اکثر حاجی‏ها که برمی‏گردند خسیس می‏شوند، وسوسه‏های مختلف گریبانشان را می‏گیرد. این یک موضوع عام است. برای شما هم هست. شما هم همین که بگویید الله اکبر، وسوسه‏های مختلف می‏آید. آیه قرآن هم هست که «حتی برای رسولان، دشمنانی از جن و انس قرار دادیم». حالا قیاس مع الفارق است.  

ولی می‏گوید: «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ» (نحل/100). شیطان بر آن‏ها تسلطی ندارد...
ندارد ولی حمله که هست. شما زورت به من نمی‏رسد، حمله که می‏کنی! همه انبیاء و اولیاء آزمایش شدند. من اکنون فیلمی درباره زیارت مشهد به شما نشان می‌دهم. می‌گویید شما انقدر در تکاثر غرق شدید که به مقابر می‏روید. برای چی می‌روید؟ یکی بحث برج و بارو است، دیگر اینکه می‏رویم آنجا تا از مرده‌ها کمک بخواهیم! این مصداق شرک نیست؟
من خدمت شما عرض کردم که ما رابطه‏ای که داریم این است که طلب آمرزش بکنیم. اینجا هم بحث در سوالی است که از من می‌شود. کسی می‌پرسد مادر من مرده، نرفتم قبرش را درست کنم. گرفتار بودم. من در رابطه با سوال ایشان جواب دادم که خودت را سرزنش نکن. درست کردن قبر ایشان عمده نیست. عمده این است که ما برایشان طلب بخشش و آمرزش داشته باشیم. دعا کنیم در گذشتگان بروند به زندگی خودشان برسند. این مساله که حالا تو بروی به قبرشان برسی، اصل ماجرا نیست و فرع ماجراست.

زندگی خودشان یعنی در عالم برزخ؟ در کتاب شریف کافی، که از کتاب‏های معتبر شیعه است، بحثی هست تحت عنوان «المیّت یزورُ اهلَه». کسی که از دنیا می‏رود، به زیارت اهل خانه خودش برمی‏گردد. در آنجا عباراتی دارد، می‏گوید که هر کسی از دنیا می‏رود در شب جمعه برمی‏گردد خطاب می‏کند: «بصوت حزین باکین، یا اهلی و اولادی.» آن‏ها را صدا می‏کند و از آن‏ها طلب مغفرت می‏کند. طلب خیرات می‏کند، اگر برای او بفرستند خوشحال می‏شود و آن‌ها را دعا می‏کند، اگر نفرستند ناراحت می‏شود. این ارتباط دوسویه بین عالم برزخ و عالم دنیا از نظر قرآن و روایات ماست. من با این عبارات می‏گویم، شما ممکن است با اصطلاحات خودتان، طور دیگری تلقی کنید. حالا اگر ما بگوییم اموات به زندگی خودشان بپردازند و تاثیری در زندگی ما ندارند، با آیات قرآن و روایات ما تناقض دارد...
شما می‏فرمایید که می‏آیند و از ما می‏خواهند که برایشان طلب بخشش، آمرزش و هدایت داشته باشیم. درست است؟

هدایت را من عرض نکردم. گفتم در روایات طلب بخشش آمده است...
حالا ما یک نوع طلب بخشش می‏کنیم و طلب هدایت هم داریم می‏کنیم، چون بحثی است که در برزخ، این‏ها چه امکاناتی دارند؟

در روایت می‏گوید دعای آن‌ها برای انسان‏های زنده تاثیر دارد و ‏آن‌ها دعا می‏کنند...
آن‌ها از منظر خودشان دعا می‏کنند و ما نمی‏فهمیم. ما نمی‏دانیم که آن‌ها چه منظری دارند. برای ما قابل درک نیست. پس به قول فرمایش شما، آمدنشان درست است. با ما تقابل دارند و طلب بخشش می‏کنند. اینجا مشترک هستیم. ما هم همین را می‏گوییم که برای آن‌ها طلب آمرزش و بخشش کنیم. تنها چیزی که الان اینجا پیش می‏آید این است که ما طالب هدایت هم هستیم. شما می‏فرمایید که چیزی در باب هدایت نیامده است. در‌حالی‏که صراط مستقیم چه در اینجا، چه در زندگی دیگر، به واسطه این است که ما مسیر را هدفمند می‏دانیم.

ادعا کردید که فرادرمانی راهی است برای رسیدن به توحید. شما راهی را ارائه کردید که ارجاعش در کلمات ائمه معصومین نبوده است. این یک روش و تکنیک است؟
من اگر خودم فرصت داشتم، در آیات و روایات می‏گشتم، چیزهایی را پیدا می‏کردم. شاید شما خواندید و به این معناها نگرفتید. مثلاً شما در مورد روح‏القدس به معنای «هوشمندی» روایت ندارید؟ اگر نشان دادم چی؟ چون آوردند به من نشان دادند. من که محققش نیستم. گروهی بودند، محقق بودند، دین‌پژوه بودند، اما همه را گرفتند و دستگیر کردند. من گفتم بابا شما که خودتان متخصص کار هستید، چرا خودتان نمی‏روید تحقیق کنید؟ این بیچاره‏ها را من انداختم توی دردسر. رفتند تحقیق کردند. دقیقاً روح‏القدس به معنای هوشمندی را آوردند و به من هم نشان دادند.

البته فقط یک حدیث آوردند که آن حدیث هم سند معتبری نداشت...
اگر ندارد، حذفش کنند! من شخصاً معتقدم در خیلی از آیات و روایات باید تجدید نظر شود. علم درایه دارد. خودتان هم می‏گویید. مَلکِ روزی‌رسانِ هستی! روایت دارد. خواستید به شما نشان می‏دهم. به‌معنای هوشمندی حدیث دارد.

فصل ششم: آگاهی‌های بدون منبع

شما می‏گویید که جهان هستی از آگاهی آفریده شده است. درست است؟
آگاهی به‌معنای همان هوشمندی.

آگاهی همان هوشمندی است؟ آیا خود این آگاهی وجود دارد؟
عالم هستی، دیمی جلو نمی‌رود. سیستم نرم‌افزاری که مادی نیست؛ باید پشت آن چیزی وجود داشته باشد. این هوشمندی باید او را جلو ببرد و بدون آن وجود ندارد. آگاهی وجود دارد، اما آگاهی نزد خالق، مَجاز است. نزد خالق، هوشمندی هم مَجاز است. تمام مخلوقات، مَجاز هستند. نهایتاً ما یک حقیقت مطلق داریم، آن هم خداوند است.
  اینکه ما بگوییم کل جهان هستی، مَجاز است، مناقشات و چالش‌های اعتقادی گسترده‌ای دارد. البته من تعبیر شما را در کتاب‌های «انسان از منظری دیگر» و «انسان و معرفت» دیده‌ام.
آن پله پله است. این جهان هستی پیش هوشمندی مَجاز است. آن حقیقت است. آن نزد بالادستش مَجاز است. همینطوری تا آخر که می‏رسد به خود خالق. اگر هر مخلوقی را نزد خداوند بگویید حقیقت است، به دو حقیقت می‏رسید. این می‏شود دوئیت! می‏شود شرک!

پس بحث وحدت بین انسان و خدا چیست؟ می‌گویید وقتی انسان از دنیا می‏رود یا با خدا به وحدت می‏رسد، یا اگر نرسد دوباره به این دنیا برمی‏گردد. رفرنس شما برای این حرف از کجا است؟
من رفرنس ندارم، چون این دریافت خودم بوده است. اگر مقاله را خوانده باشید می‏دانید، گفتم آزمایش آخر «الستُ» است، همه می‏رویم جهنم، حتماً مقضیّاً باید اتفاق بیفتد، ولی ما از جهنم عبور‌کننده‏ایم. نهایت قضیه می‏گوید من همه این لطف‏ها را به تو کردم، از روح خودم در تو دمیدم، این گنج را به تو دادم، داری استفاده می‏کنی، حالا من خدای تو هستم یا نه؟ ما با خدا یکی نمی‏شویم. با خدا به وحدت رسیدن یعنی ما تضادمان را با خداوند حل کنیم. چه موقع تضاد ما با خدا حل می‏شود؟ زمانی‌که فلسفه خلقت را درک کنیم. من الان نمی‏گویم که چرا من اینجا هستم، چرا من مریضم، چرا من گرفتار شدم، چرا فلان شده، چرا این شکلی هستم، چرا قد من اینقدر است، این تضاد با خدا می‏شود! همه به‌نوعی این حرف‌ها را دارند. حتی در فلسفه خلقت. ما را برای چی آفریدی؟ از ما چی می‏خواهی؟ به ما چه که تو به ابلیس گفتی چه کار کن، او نکرد...

البته درکلام شما به‌گونه‌ای دیگر آمده است. مثلاً شما گفته‌‌اید که اکنون شما هم خدای مجسم هستید. الان همه پسرش هستیم. همه فرزندش هستیم...
نه، نه، این‌ها اینجوری نیست.

عین کلمات شما را من خواندم...
منظور این است که ما به‌عنوان یک تجلی الهی در جایگاه خودمان، خلق هم می‏کنیم. اکنون من این را خلق کردم. ما در جایگاه خودمان با چیزی که در اختیار ما قرار داده شده، کار خدایی می‏کنیم. با تجلی الهی سروکار داریم و خودمان حاصل یک امر مقدس هستیم. به «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» (حجر/29) اشاره کردم. حتی در یک جایی صحبت از بیت‌الله می‏کنیم. منظور این است که ما تقدس وجودی‌مان را درک کنیم. خودمان را دست‌کم نگیریم و ارزان هدر نکنیم؛ وگرنه موضوع این نیست که ما خداییم. من در دادگاه هم گفتم، هیچ انسانی در طول تاریخ نگفته من خدا هستم.

در جایی که پرسیدم ارجاع فرضیه‌های شما به کجاست، گفتید که دریافت و آگاهی خودتان بوده است. شما برای نحوه دریافت و آگاهی خود تبیینی دارید؟ چگونه می‏شود به این آگاهی رسید؟
شما اصولاً مسائل شهودی را نمی‏توانید تعریف کنید. مثلاً می‏گویید من الان نماز خواندم و یک حالی کردم؛ یک صفایی کردم. می‏توانید این را به من انتقال بدهید که یعنی چی؟ نمی‏توانید! [برای توصیفش] فقط با کلام میتوانید بازی کنی. شما می‏توانید مزه خرما را بچشید، با توضیح به من انتقال بدهید؟ می‏توانی شما عشق را توضیح بدهید؟ نمی‏توانید! برای همین حافظ می‏گوید: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی / که درس عشق در دفتر نباشد.» کسی با کتاب نمی‏تواند عشق را درس بدهد. من الان به شما می‏گویم بین بچه‏های عرفان حلقه، کسی که آمده و دوره دیده، اگر بگوید «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»، در این محدوده یک حفاظتی را متوجه می‏شود. برای کسی که با این مساله آشنا نیست، تا برای خودش اتفاق نیفتد، قابل درک نیست.

البته تبیین شهود با درک آن تفاوت دارد. خیلی از مسائل فرا عقلی در سنت‌ عرفانی ما تبیین عقلی هم شده‌اند و این امر مسبوق به سابقه‌ای است. آیا کسی که به درجه شهود نرسیده و مثلاً این آگاهی را پیدا نکرده است، وقتی از دنیا رفت اگر نخواهد که با خدا به وحدتی که مدنظر شماست برسد، دوباره به این دنیا برمی‏گردد؟
این موضوع برای «الستُ» است، برای بعد از مرگ نیست. خیلی تفاوت ‏دارد. «الستُ بربکم» را که گفتند «قالوا بلی»، از کجا می‏دانستند باید بگویند بله؟

سوالم این است که این شهودات، یک آگاهی اختصاصی برای شماست؟ در قرآن یا روایات ما چنین آموزه‌هایی که گفتید نیست. شما برای کسی که مثل منِ نوعی بی‏سواد است و نمی‏تواند این را تشخیص بدهد، چه خط‌کشی دارید؟ برای صحت و سقم این آگاهی چه مدرکی دارید؟
این سوال خوبی است! ببینید، در عرفان تجربه باطنی که حرف و کلام نیست. من وقتی می‏گویم نفس واحده، تن واحده، در آن همفازی کیهانی است. این فرد باید برود، یک چیزی بچشد و برگردد. اگر نچشد، من یک حرفی زدم، او هم یک حرفی.

یعنی فقط باید تجربه کند تا برایش مشخص شود؟
شهود، پله پله است. اول هوشمندی را به شهود می‏رساند. تجربه می‏کند که یک هوشمندی وجود دارد. شما فکر می‏کنید چقدر آدم‏های ماتریالیست بر سر مساله هوشمندی تسلیم شدند؟ خدا را شاهد می‏گیرم اگر به شما آمار بدهم، باورتان نشود. بعد که رفته شهود کرده، امروز فهمیده که هوشمندی کارگزار الهی است.

تئوری‌هایی را مطرح می‏کنند که...
نه، نه، نه! پشت آن‌ها شهود نبوده است، چون طرف نرفت تا خودش درک کند. این هوشمندی هست و حالا سوال است که از کجاست؟

عرض می‏کنم که تعبیر هوشمندی آنجا هم وجود دارد. منتها آن‌ها ماده اولیه را هوشمندی می‏دانند.
نه، نه. این هوشمندی که آن‌ها تعریف می‏کنند با هوشمندی‌ای که ما تعریف می‏کنیم، خیلی فرق می‏کند. برای ما جنبه الهی دارد. برای آن‌ها جنبه دو دوتا چهارتای فلان دارد.  IFCLOSE، آن چیزی را که آن‌ها می‏گویند درواقع عقل است. یک چیز عقلی را بیان می‏کنند، نه یک هوشمندی که وجه الهی‌اش سنگین است. اصولاً در شهود و این مسائل، بار الهی قضیه است که سنگین می‏شود. من به کسی برخورد نکردم که بعد از تجارب باطنی، بیاید تاویل‏های مادی بکند.

در آراء ویلیام جیمز همین حرف‌ها را می‌توان پیدا کرد...
ما داریم راجع به خودمان صحبت می‏کنیم. درباره عرفان حلقه صحبت می‏کنیم. وگرنه خیلی‏ها، خیلی صحبت‏ها را ارائه دادند که با مطالب ما تفاوت کلی دارد.

مسترهای عرفان حلقه، القا می‌کنند که شما همان منجی هستید که خواهید آمد. آیا واقعاً خود را منجی می‌دانید؟
اصلاً تا من بیرون بودم، چنین موضوعی نبوده است. حالا که من زندانم، اصلاً خبر ندارم. شاید دشمن‏هایی داریم که با طرح یکسری مسائل می‌خواهند یک قدم مرا به دار نزدیکتر کنند. این یک چیز بدیهی است. کسی که مقاله‏ مرا راجع به امام عصر خوانده، صحبت‏های مرا شنیده، هیچ‌وقت چنین تصوری ندارد. اگر هم دارد، تصورش باطل است.

چون شما شفا می‏دهید، می‏گویند این همان مسیحی هست که می‏خواهد بیاید!
بقیه هم دارند این کار را می‏کنند. بعد هم مگر گفتیم این از ماست؟ گفتیم این از هوشمندی است و فقط با ما نیست. روزی آسمانی است، شما هم دارید. رحمت عام الهی است، همه استفاده کنیم. حالا اگر تا امروز استفاده نکردید، خب از آن غافل بودید. ضررو زیانی هست که دادیم. از امروز قرار است در تغافل نباشیم، تخلف نکنیم و از این رحمت الهی استفاده کنیم.

شما در عباراتتان قیامت اصلی و قیامت زمینی را آوردید. ممکن است منظور خود را تصریح کنید؟
بله؛ عمر زمین خاتمه پیدا می‏کند. عمر خورشید، خاتمه پیدا می‏کند، یعنی مرگش فرا می‏رسد. وقتی که خورشید تبدیل به یک سوپرنوآ بشود، البته قبلش اتفاقات دیگری می‏افتد، زمین بلعیده می‏شود، بعد خورشید منفجر می‏شود، تبدیل به سوپرنوآ می‏شود و زمین نابود می‏شود. این قیامت زمینی است که ما داریم. اینکه عمر زمین تمام می‏شود با یوم القیامه متفاوت است.

منظور شما از «مُقیم الصلاه» چیست؟
«رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء» (ابراهیم/40). من فراتر از اقراء الصلاه برای این مساله قائل بودم. یعنی ما مقیم در آن شویم. شهودیت، قابل توضیح نیست؛ قرار گرفتن وجودی است. نمی‏دانم چطور برای شما توضیح بدهم. قرار گرفتن وجودی در این است.

مثلاً حلقه رکوع، حلقه سجود، منظور چیست؟
ما یک ترم داشتیم برای صلاه که فلسفه حرکت را توضیح بدهیم. من از شما سوال می‏کنم، چرا دستت را اینجوری می‏گیرید؟ چی جواب می‏دهید؟ می‏توانید بگویید چون این کار شده، منم دارم تقلید می‏کنم؟ یکبار من به شما می‏گویم بیا درکش کن که این را اینجوری می‏گیرید؟ چه اتفاقی می‏افتد. فقط این نیست که بگوییم «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه». در این کار، جریانی است. می‏آید می‏گیرد می‏بیند که بله، جریاناتی دارد می‏آید، می‏رود فلان می‏شود. قبل از تمام این‌ها حِفاظ را متوجه می‏شود. بعد در رکوع، در سجود می‏بیند چیزی در این‌ها جاری است، فراتر از این کاری که ما داریم مکانیکی انجام می‏دهیم، متوجه می‏شود یک چیزی در آن قرار دارد. این معنای مقیم شدن است.

شما در جایی گفته‌اید که شیطان درخت آگاهی را به انسان معرفی کرد. منظورتان در همان سیستم تضاد و لاتضاد است؟
درواقع تضاد را آموزش داد. گفت که اگر از این بخورید عمر جاویدان پیدا می‏کنید. ما یکدفعه با تضاد روبه‌رو شدیم. فهمیدیم اینجا که هستیم عمر جاویدان نداریم. شیطان این تضاد را در ما زنده کرد و به ما آموزش داد.

پس درواقع نقش آدمِ خوب در قالب بد بود؟
بله...

اما نگاه قرآن اینطوری نیست. برعکس، نگاه تورات (مثلاً در سفر پیدایش در باب سوم) همین هست که شیطان انسان را به آگاهی راهنمایی کرد...
آگاهی بدون تضاد معنی ندارد. الان زمانی آگاهی شما تجلی پیدا می‏کند که در آن تضاد باشد. شما دارید می‏گویید خوب، بد، زشت، زیبا. آگاهی بدون این‌ها معنی نمی‏دهد. بدون تضاد، آگاهی معنی نمی‏دهد. بدون تضاد، ستایش معنی نمی‏دهد. بدون تضاد، عدالت معنی نمی‎‏دهد. هیچ‌کدام از این‏ها معنی ندارد.

پذیرفتید که انسان هوای نفس دارد؟ انسان هوای نفس داشت، اگر شیطان هم نبود...
مثل اینکه به شما بگویند ماشین گاز دارد، ولی سه نفر می‏خواهد آن را فشار بدهد. هوای نفس بدون آن، مثل گازی است که کسی باید فشارش بدهد. هوای نفس به خودی خود مثل گاز ماشین است، قابلیت دارد ولی برای اینکه قابلیت تحقق پیدا کند نیاز به یک اپراتور دارد.

من برای شما مثال زدم که در مقطعی از تاریخ شیطان وجود ندارد، ولی گناه می‏شود. یا برای مثال روایت داریم که در ماه رمضان دست شیطان بسته است.
این با فلسفه خلقت جن نمی‏خواند. تا یک جایی نبود، بعد بود. شما باید فلسفه خلقت آدم، ابلیس الله، ملک، رب و... را ارائه بدهید. این‌ها اتفاقی نبودند.

آن عبارتی که شما می‏فرمایید در قرآن داریم که شیطان تا زمان مشخصی در دنیا هست، اما اینطور نیست که تا روز قیامت باشد...
گفت به من مهلت بدهید. خروجش و وجود خارجی نداشتن کجاست؟

خدای متعال به او تا روز قیامت مهلت نداد. در قرآن کریم هم آمده تا «یوم معلوم». بر اساس روایات یوم معلوم تا ظهور امام زمان است.
من می‏گویم یوم معلوم تا «الستُ» است. «الستُ بربکم» قبلی که گفتند بله، از کجا می‏دانستند که باید بگویند بله؟ این نشان می‏دهد که تضاد را گروه قبلی می‏دانسته است. پس آن مَلِک تضاد قبلی کجا بوده؟

ملک، منظورتان شیطان است؟ چون شما ابلیس را ملک می‏دانید...
ملک، کارگزار. گروه قبلی در «الستُ بربکم» تضاد را از کجا یاد گرفتند؟ از کجا با تضاد برخورد کردند که فهمیدند بگویند بله؟ اصلاً چرا این سوال ازشان شده؟

این نشان نمی دهد که انسان فطرتاً می خواهد که با خدا باشد در قالوا بلی؟

این دقیقاً در فطرت ماست که  ما از خدا، جدا [نباشیم]. اصلاً در فطرت ماست که خداجو هستیم. خداوند هم می دانست، چرا سوال کرد؟ برای اینکه در قرآن بیاورد. این ها همه برای ما کلید است. همینجوری نیست که من بخوانم بگویم آن ها گفتند بله. من هم یاد بگیرم بگویم بله!

 

عصر اندیشه، شماره 9، صفحه 93

 

تاریخ :

1394/10/28 04:27:00 عصر

نویسنده :

دکتر محمودرضا قاسمی

کلیدواژه ها :

عرفان حلقه - شیطان اولیه و ثانویه - اجنه - موجودات غیرارگانیک - ریکی - آیورودا - رحمت عام الهی

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 1

ماهنامه عصر‌اندیشه شماره 10
چهارشنبه , 22 آذر 1396 , 22:10