گفت‌وگو با پرفسور کریستین یحیی بونو، الهی‌دان پیرامون «عقل سلیم» در تمدن اسلامی

باید به ارسطو برگردیم


عصر اندیشه 1394/10/29 12:22:00 صبح

مشکل ما این است که همواره افلاطونی بوده‌ایم/ هیچ‌وقت فکر نکرده‌ایم که تمدن مادی ممکن است پایانی داشته باشد!/ عصر دجال عصر مادی‌گری نیست؛ عصری است که «اولوهیت کاذب» جای ملکوت اعلی را می‌گیرد/ فلسفه عملی با فارابی شروع و با او هم تمام شد/ فقط شعار دادیم و صورت مساله را اشتباه گرفتیم/ فلسفه عملی با فارابی شروع و با او هم تمام شد

پرفسور کریستین یحیی بونو، مفسر قرآن و اسلام‌شناس، دکترای الهیات و فلسفه، نویسنده، اندیشمند، استاد دانشگاه و عضو هیات مدیره فرانسوی زبان انجمن علمی عرفان اسلامی، سال ۱۹۵۷ میلادی در شهر فرایبورگ آلمان در خانواده‌ای کاتولیک به دنیا آمد. تا ۱۰ سالگی در آلمان زندگی کرد و پس از آن به استراسبورگ فرانسه رفت. در نوجوانی به مکتب هیپی‌ها پیوست و به دیدگاه‌های شرق دور، هند و تبت گرایش داشت و حتی خود را به سرخ‌پوستان آمریکای لاتین نزدیک می‌کرد. علاقه به آشنایی با ادیان شرقی باعث شد که بونو به کشورهای بسیاری مانند اسپانیا، مراکش، ایتالیا، بلژیک و  هلند سفر کند. او طی همین سفرها با کتاب‌های «رنه گنون» فیلسوف مسلمان فرانسوی آشنا شد و در 20سالگی مسلمان شد. مدتی از مسلمان شدن‌اش نمی‌گذشت که تحصیل در رشته زبان و ادبیات عرب و اسلام‌شناسی را آغاز کرد و علاوه بر دروس تخصصی با آثار هانری کربن و عرفان شیعی آشنا شد. مطالعات او در زمینه دیدگاه‌ها و اندیشه‌های شیعیان ادامه یافت تا اینکه در 22 سالگی با راهنمایی‌های احمد حمپاته عارف آفریقایی و از روسای سلسله تیجانیه،  شیعه شد.
پرفسور بونو همزمان با نوشتن رساله دکترایش با دو کتاب «شرح دعای سحر» و «مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه» از امام خمینی آشنا شد. اگرچه تا آن زمان او هیچ شناخت روشنی از امام خمینی نداشت، اما با مطالعه این دو اثر تصمیم گرفت تز دکترایش را درباره آثار فلسفی و عرفانی امام بنویسد. بنابراین عنوان رساله خو را «الهیات در آثار فلسفی و عرفانی امام خمینی» گذاشت و برای تدوین آن، در سال 1991 عازم ایران شد. بونو در سفر به ایران با آیت الله جوادی آملی دیدار داشت و او سیدجلال‌الدین آشتیانی را به‌عنوان استاد راهنما به بونو معرفی کرد. بونو به مشهد رفت و هفت سال در محضر سید جلال‌الدین آشتیانی، فلسفه و عرفان اسلامی آموخت و پس از تکمیل رساله‌اش، در سال 1995به فرانسه بازگشت و در دانشگاه سوربن از آن دفاع کرد.
رساله بونو در سال 1997 با عنوان «عارف ناشناخته قرن بیستم» منتشر شد و این کتاب توانست در سال 1999 عنوان پژوهش برگزیده سال را به خود اختصاص دهد. بونو پس از دفاع از رساله‌اش مجدد به ایران بازگشت و 15 سال در مشهد اقامت کرد. به‌دنبال مطالعات تخصصی‌اش در حوزه فلسفه و عرفان، به تحقیق در زمینه «حکمت متعالیه ملاصدرا، پاسخی به انتظارات صدرالدین قونوی» پرداخت و وارد مقطع فوق دکترا در دانشگاه فرانسه شد.
بونو در حال حاضر به ترجمه و تفسیر قرآن به زبان فرانسه می‌پردازد و علاوه بر آن، آثار امام خمینی را نیز به فرانسه ترجمه می‌کند. «تصوف و عرفان اسلامی به زبان فرانسه»(1991)، «امام خمینی عارف ناشناخته قرن بیستم به زبان فرانسه»(1997)، «آیین انقلاب اسلامی»(2003)، «مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، اثر امام خمینی»( 2006) از جمله آثار او به‌شمار می‌رود.
 گفت‌وگوی پیش رو، بخشی از مصاحبه تفصیلی سردبیر «عصر اندیشه» با پرفسور کریستین یحیی بونو درباره تحولات تاریخ اندیشه و تمدن اسلامی است.

***

عصر اندیشه|ما در قرون گذشته عصر شکوفایی و بالندگی تمدن اسلامی را تجربه کرده‌ایم و زمانی‌که به تاریخ اروپا و غرب نگاه می‌کنیم، در می‌یابیم که داد و ستدی بین حکمای مسلمان و دانشمندان اروپایی وجود داشته است. از آن زمان، به‌عنوان عصر طلایی تمدن اسلامی یاد شد؛ وضع «عقل سلیم» در دوره بالندگی تمدن اسلامی چه وضعی داشته است؟ آیا می‌توانیم این نتیجه را بگیریم که زمانی‌که «عقل سلیم» رو به انحطاط رفت، عصر رکود تمدن اسلامی هم آغاز شد؟ اساساً نسبت «عقل» و «تمدن» در این پهنه چیست و چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟
البته من آنقدر «عقل دینی» را قبول ندارم و به نظرم همان «عقل سلیم» صحیح است. متاسفانه از زمانی‌که اشاعره برنده شدند، عقل زیر سوال رفت. بعد از دوران حاکمیت مامون و غلبه کامل اشاعره، با تایید حکومت این اتفاق افتاد و با غزالی فلسفه تبدیل به «کفر» شد. مساله بارز اشاعره نپذیرفتن «اصل علیت» بود که همین مکتب اشاعره را غیرعقلی کرد؛ یعنی می‌گفتند خدا از روی عادت کارها را انجام می‌دهد. مثلاً، اگر تمام شرایط دیدن فراهم باشد رویت اتفاق می‌افتد، ولی اشاعره می‌گویند این عادت خداست که اگر خدا بخواهد می‌تواند رویت را در یک چشم کور هم خلق کند. در علیت عقلانی یعنی در فرآیند تفکر اگر A از B بزرگتر و B هم از C بزرگتر است، نتیجه‌اش این است که A باید از C بزرگتر باشد، ولی اشاعره اعتقاد دارند اینطور نیست. آن‌ها می‌گویند این عادت خدا است که اینطور باشد!

این روحیه و رویه «ضد عقلی» به بخشی از شیعه هم سرایت کرد؛ آن دسته‌ای که به «تفکیک» اعتقاد دارند و...
بله، بدتر از اشاعره ما سیستم سلفی‌گری داریم. آن‌ها حتی تئوری‌ها را هم در این زمینه قبول نداشتند. ما اگر اشاعره نداشتیم، حشویه داشتیم - عده‌ای که اهل حدیث و ظاهرگرا بودند- که حتی اصول دین را قبول نداشتند.

امام خمینی (ره) در عصر معاصر پارادوکس‌ها را حل کرد و اسلام نابی را ارائه داد که فلسفه و عرفان و عقل و ذوق را به هم پیوند داد و مبنای یک حرکت «تمدن‌ساز» را گذاشت.
امام یک شخصیت استثنایی بود، یعنی این قابلیت امام انتخابی نیست. مثلاً من نمی‌توانم هم رهبر مذهبی باشم و هم اهل فن در فلسفه، عرفان، فقه، علوم اجتماعی و سیاسی. برای همین این رویکرد اصلاً انتخابی نیست. امام این دوگانگی‌ها را در عرفان عملی حل کرده است. اهل سنت می‌گویند ما چطور می‌توانیم واقعیت را فقط از طریق سنت و وحی بفهمیم؟ استدلال عقلی که بین حکما و علما رواج دارد و همچنین کسانی‌که به تطهیر قلب و تزکیه و سیر و سلوک عرفانی یعنی تجربه شخصی اعتقاد دارند. در حقیقت باید استدلال عقلی، تجربه عرفانی و پیروی و مطابقت با سنت و وحی را باهم جمع کرد. برخی‌ اشتباه می‌کنند و می‌گویند ملاصدرا فلسفه را با عرفان یا فلسفه را با سنت معقول وحی و متون دینی ممزوج کرده است، در حالی‌که اینطور نیست. حقیقت باید بر سه پایه ثابت شود. این یک قانون فیزیکی است که ثبات و سطح بر سه نقطه است و در دو نقطه تعادل و ثبات وجود ندارد. در دین این سه پایه «استدلال عقلی»، «وحی» و «تجربه شخصی» است که ملاصدرا آن را به نور خورشید و دو چشم تشبیه می‌کند. یعنی عقل استدلالی و عقل حدسی.

با همین استدلال است که ما  حکمت متعالیه و فلسفه صدرایی را حکمت برتر برای دفاع عقلانی از دین می‌دانیم؟
بله، چون مبتنی بر این سه مستند است. علوم جدید که بعد از قرن 17 آغاز شد، بر پایه محسوسات بنا گردید. تمامی دانشمندان اذعان دارند که در ابتدا ذهن ما برای کشف حقیقت یک جرقه زده است، اما به همین مرحله اکتفا نمی‌‌کنند و برای آن نظریه‌پردازی می‌کنند تا صحت و سقم آن را بسنجند. بعد از این مرحله، نظریه خود را در معرض آزمایش قرار می‌دهند تا ببینند این نظریه قابل دفاع است یا خیر؟ پس این سه پایه لازم است و بدون آن امکان‌پذیر نیست. خیلی از حدسیات بعد از پشت سر گذاشتن این سه مرحله ابطال می‌شوند. اصلاً سیستم عقلانی بشر به این شکل است، تا بتواند کامل شود. بشر از کودکی و طفولیت این سه مرحله را برای شناخت حقیقت پشت سر می‌گذارد. برای همین زمانی‌که از من سوال می‌کنند چطور شد که مسلمان شدی؟ می‌گویم چطور مسلمان شدن من مهم نیست؛ الان باید ببینید من چطور مسلمان ماندم و چگونه مسلمانی هستم؟ ممکن است یک نفر در یک معبد بهایی وارد شود و بهائی شود؛ این یک تجربه آنی است و ممکن است فردا از بین برود. در واقع احساس شخصی برای رسیدن به حقیقت کافی نیست و پشتوانه‌های عقلی به آن اصالت و استمرار می‌دهد.

آیا فلسفه امام با زیر ساخت‌هایی که مطرح کردید، فسلفه صدرایی و حکمت متعالیه را تکمیل کرده است؟
امام نوآوری‌هایی در زمینه حکمت صدرایی داشت. ملاصدرا هیچ‌گاه وارد یک پروسه انقلابی نشد، ولی امام این کار را انجام داد. مثلاً امام در جنگ مسئول تصمیمات سیاسی یک مملکت است. وقتی آبادان بمباران شد و پالایشگاه نفت از بین رفت در چنین شرایطی امام گفت: «ما تا دیروز روی نفت و خدا حساب می‌کردیم از امروز فقط روی خدا حساب می‌کنیم.» هیچ سیاستمداری نمی‌تواند شرایط را اینگونه ببیند، اما امام چون عارف بود چنین می‌اندیشید و سخن می‌گفت.

وقتی هم به تفسیرهای امام رجوع می‌کنیم، اعتقاد ایشان به امدادهای غیبی در آن دیده می‌شود...
 البته امدادهای غیبی جزء معادلات سیاسی امام نیست، وگرنه نامه به گورباچف را نمی‌نوشتند. آن زمان همه خندیدند و گفتند این پیرمرد از سیاست هیچ نمی‌فهمد. جالب است که امام در نامه به گورباچف، هم استدلال عرفانی دارد و هم استدلال فلسفی. وقتی روی امام مطالعه می‌کنیم در می‌یابیم که تصور او از محسوسات چیز دیگری است. امام معتقد بود اولین کاری که باید انجام داد، رجوع به مسائل عقلی است تا ببینید از لحاظ علیت این کار صحیح است یا خیر؟ علیت مگر یک قانون محسوس است؟ خیر. بنابراین، از کجا یک عادت به یک قانون علیت تبدیل می‌شود؟ پس استنتاج‌های ما یک روند عقلی است، نه مادی و تجربی. پس دیگر موجودات اعم هستند از محسوسات و معقولات. یعنی شاید با «تجربه حسی» حس نشود، اما با تجربه عقلی این پدیده معقول است و وجود دارد. این دایره محسوسات موجودات است. مساله دومی که ابن‌سینا و فارابی هم مطرح کردند و حتی سهروردی یک قدم جلوتر رفته و می‌گوید این وجدان است، نه وجدان بشری. این وجدان که خودمان می‌دانیم هستیم از ماده برنمی‌آید؛ یعنی یک مجسمه نمی‌داند که هست؛ هیچ‌گونه دانشی اعم از حسی، عقلی و وجدانی ندارد. پس دانش فیزیک غیر مادی می‌تواند وجود داشته باشد. نه فقط موجود شامل محسوس و معقول است، بلکه معقول باید غیرمادی باشد چون موجود مادی همیشه بُعد دارد. بعد از این بحث به ملاصدرا و حرکت جوهری و... می‌رسیم. امام نیز در نامه به گورباچف  به ملاصدرا و حرکت جوهری می‌رسد. زمانی‌که می‌خواهیم «اسلام ناب» را تبیین کنیم باید به معقولات رجوع کنیم. این یک پرتو از حدیث دوم اصول کافی و سایر احادیث است که در اختیار داریم و یک بیان امروزین برای اسلام ناب محمدی است.

در قرون گذشته جنبش اندیشه و تمدن اسلامی عقب‌نشینی کرد و معادله میان شرق و غرب معکوس شد، ولی با انقلاب اسلامی، به‌نظر می‌رسد یک تمدن خفته، بیدار شده است. با این حال، متاسفانه امروز بخش‌هایی از جامعه ما نسبت به تمدن و اسلام ناب خواب است، برای همین در جامعه گرایش‌های مختلف از عرفان‌های کاذب تا مشرب‌های ضد عقلی از یکسو و در سویی دیگر پدیده‌هایی مانند رمال و جن‌گیر و... را مشاهده می‌کنیم. در اینجا دو اشکال وجود دارد: یکی بی‌عملی عالمان مسلمان و متفکران دینی است و دیگری هم کوشش‌های معارضین و نقشه‌های مخالفین است. برخی نیز می‌گویند شما انتظارات بیش از حدی از امام دارید و اصلاً شما از اسلام امام نمی‌توانید یک «اسلام تمدن ساز» استخراج کنید. همین امر باعث شد افرادی مانند «عبدالکریم سروش» مفاهیمی چون «اسلام سکولار» و «دین سکولار» را ترویج کردند و گفتند تجربه امام و جمهوری اسلامی به جایی رسید که مردم از دین زده شدند؛ چون اگر اسلام، اسلام جامعه‌ساز و تمدن‌سازی بود چرا جامعه ایرانی به انواع آفات گرفتار شد؟ به‌نظر شما چقدر از این اشکالات می‌تواند متدولوژیک و روش‌شناسانه، چقدر ماهیتی و ذاتی باشد؟
اینجا باید بین دو مساله تفکیک قائل شد؛ یکی مساله نظری است و دیگری مباحث عملی. این یک مساله مهم در فلسفه بوده که شاید فارابی آخرین فردی است که روی آن تاکید داشت. اولین تقسیم بین اشیاء یا همان امور؛ دو نوع هستند یکی اموری که بدون هیچ تعلقی به اراده انسان وجود دارند و اموری که تحقق آن‌ها به اختیار و اراده انسان است. انسان‌ها جامعه را خلق کرده‌اند و سیستم اقتصادی، اخلاقی و... به‌وجود آورده‌اند و همه آن امور مربوط به عمل و اراده انسان است. از همین‌جا فلسفه نظری و فلسفه عملی ایجاد شده است؛ فلسفه نظری یعنی اموری در جهان وجود دارند که اصلاً مربوط به اراده آدمی نیست و تمام تلاش انسان در این جهت است که ببیند چرا آن‌ها هستند و اینجا دخالت هر ایدئولوژی اشتباه است. ما تنها می‌توانیم برویم و بشناسیم و شرط شناختن هم این است که پیش‌فرض ایدئولوژیک نداشته باشیم. فلسفه نظری عاری از پیش‌فرض‌های تئوری است. علم نظری نمی‌تواند اسلامی، مسیحی و یا کمونیستی باشد.

در اسلام عاقلانه این نیست که به سوالات موجود جواب بدهیم، بلکه باید قادر باشیم به سوالات ممکن پاسخ دهیم. بحث عقلانی یعنی بحث ممکن و ناممکن، نه بحث موجود و ناموج
در امور عملی یک چیزی هست که وجود ندارد و اول تصور می‌شود و بعد وجود پیدا می‌کند. مثلاً چرا انسان گوشت خام نمی‌خورد؟ چون به این نتیجه رسیده که باید گوشت را بپزد، به آن ادویه بزند تا قابل استفاده شود. این غذای خوشمزه از ابتدا وجود نداشته و انسان فکر کرده، تئوری پردازی کرده و به‌وجود آورده است. در تمام این امور ذوق بومی، خصلت‌ها، صفات شخصی و... می‌تواند دخالت داشته باشد. بنابراین در اینجا ایدئولوژی کاملاً در فلسفه عملی دخالت دارد. پایه‌های مارکسیسم بر این بنا شده که همه چیز بر اساس ماده است، اما 1500 سال پیش ارسطو گفت: «جامعه انسانی برای اداره شدن نیاز به عدالت دارد و برای اجرای عدالت نیاز به یک دولت و قانون است.» چون عدالت یک هدف آرمانی  است، پس باید دولت به‌وجود آید و دولت دو وظیفه دارد یکی وضع قانون، دیگری تعیین قانون مجسم. یعنی تعیین واحدها. در حقیقت دولت قانون‌نویس است، یعنی همان واضع الشریعه. بنابراین همه چیز از بالا به سمت پایین می‌آید. بنابراین، در اینجا دید شخص یک دید ایدئولوژیکی است. فهمیدن اینکه جامعه چطور اداره می‌شود دید نظری است، ولی اگر بخواهیم جامعه را اداره کنیم قضیه متفاوت می‌شود و باید به سراغ فلسفه نظری برویم. اینجاست که به ایدئولوژی نیاز پیدا می‌کنیم.

متاسفانه ما خیلی کم به فلسفه عملی توجه کرده‌ایم و بخش مهمی از انرژی و تمرکز خودمان را روی فلسفه نظری گذاشته‌ایم...
بله؛ فلسفه عملی با فارابی شروع و با فارابی هم تمام شده است. فارابی به‌دلیل نظریه‌های خودش مطرود شد. از قرن 17 یکی مبارزه با کلیسا و دیگری مبارزه با ارسطو بود که موجب تحولات زیادی شد، چون کلیسا ارسطویی بود، مخالفت کلیسا با گالیله به‌دلیل کتاب مقدس نبود، بلکه به‌دلیل کیهان‌شناسی بطلمیوس بوده است؛ یعنی همان ارسطویی. در اینجا نه تنها کلیسا را کنار گذاشتند که ارسطو را هم بر کنار کردند. این‌ اتفاقات به این سبب نبود که چون مخالف کلیسا و دین بودند، این تحولات رخ داد، بلکه به‌دلیل مخالفتشان با ارسطو حادث شد. این‌ها از «عقل سلیم» فاصله گرفتند و اموری که اثبات نشده بود را پذیرفتند. درست است که ایدئولوژی در علوم عملی دخالت دارد، ولی باید مشخص شود کدام علوم و مبانی ایدئولوژی مدنظر هستند! در اینجا افلاطون با ارسطو اختلاف دارد. افلاطون می‌گوید دنیا را باید مانند جهان آخرت اداره کنیم، یعنی مبانی ایدئولوژیکی این جهان بر پایه مبانی آن جهان باشد، ولی ارسطو دقیقاً برعکس این نظر را دارد؛ او معتقد است جهان ماوراء قمر جهان ثابت است و هیچ‌گاه تغییر پیدا نمی‌کند و همه چیز ثابت است، ولی این جهان، جهان حرکت است. ذات جهان مواد در نظریه ملاصدرا جهان حرکت است، پس نمی‌توان با قوانین ثابت اداره شود. بنابراین افلاطون و ارسطو کاملاً مخالف هم هستند. متاسفانه تمام آثار ارسطو در جهان اسلام ترجمه شده است، به جز سیاست ارسطو و هیچ‌کدام از آثار افلاطون ترجمه نشده، به جز سیاست افلاطون. بنابراین، ما همیشه یک فلسفه مشائی ارسطو در چارچوب سیاسی افلاطونی داشتیم. فارابی هم همین روش را دنبال کرده، یعنی وارث مکتب اسکندریه است.
در اینجا دو مساله وجود دارد: آیا بعد از قرن 17 در مقابل علوم انسانی غرب، باید علوم انسانی دیگری هم داشته باشیم یا خیر؟ مساله دیگر، حکومت است. آیا حکومت تنها می‌تواند مثبت باشد یا امکان دارد منفی هم باشد؟ به نظرم این دو بحث از یکدیگر جدا است و ربطی به هم ندارد. مخالفان این دو مساله الزاماً مخالفان تئوریک نیستند. برای همین می‌گویند در زمان غیبت  بگویید حکومت مسلمان‌ها، نه حکومت اسلامی؛ زیرا هر خطایی که صورت گیرد اسلام زیر سوال می‌رود.
اینجا به این موضوع بر می‌گردیم که ارسطو گفت جهان، جهان حرکت است و ما یک قرارداد صددرصدی نداریم. از یک طرف اگر دین را از سیاست جدا کنیم، سیاست را به شیطان تحویل داده‌ایم و اگر سیاست را عیناً مطابق با دین بدانیم، ممکن است ضعف‌های آن به پای دین نوشته شود. ما تصورمان بر این است که بعد از انقلاب فرانسه بلافاصله جمهوری اتفاق افتاده است، در صورتی‌که اینطور نیست. فرانسه سه جمهوری را پشت سر هم تجربه کرد. در سال 1905 قانون جدایی کلیسا از دولت تصویب شد، یعنی 200 سال بعد از انقلاب. در تمام کشورهای اروپایی دین رسمیت دارد، اما فقط در فرانسه است که اوضاع اینچنین است. نظریه ارسطو برخلاف افلاطون، همان نظریه اصلاح‌گرا است. چون افلاطون می‌گوید باید همه چیز را خراب کنیم و یک مدینه فاضله از صفر بنا کنیم. ارسطو می‌گوید اینطور نیست که بتوانیم تاسیسی کار کنیم و معتقد است جهان، جهان حرکت است و نباید همه چیز را از بین ببریم و از نو شروع کنیم. ما یک وضعیت موجود داریم و باید سعی کنیم این وضعیت موجود را اصلاح کنیم. باید عدالت یعنی اعتدال، دوری از افراط و تفریط را در جامعه اجرا کنیم. در اقتصاد و سیاست یعنی کشورداری، هدف عدالت است و برای تمدن‌سازی باید به این سو گام برداریم.

آیا شما از بازگشت به ارسطو سخن می‌گویید؟ در این صورت، آن اندیشه فلسفی را می‌توان به نحو منطقی با اسلام ناب امام جمع کرد؟
بله؛ البته امام با سیاست ارسطو اصلاً آشنا نبود، چون هنوز ترجمه نشده بود. اگر کتاب «تحریر الوسیله» امام را ورق بزنیم و بخوانیم، می‌بینیم در این کتاب مسائل عجیبی مطرح شده است. مثلاً آمده که اگر در دنیای فضانوردی موجوداتی هوشمند را پیدا کنیم که شکل انسانی ندارند حکم آن‌ها چیست؟ این‌ها انسان هستند یا حیوان؟ این‌ها مسائل عجیبی است که امام به آن‌ها پرداخته است. از دو حال خارج نیست. اول اینکه بگوییم نویسنده فردی بیکار بوده که خواسته کتابی علمی - تخیلی بنویسد. یا اینکه بگوییم نویسنده هدفی از بیان این موضوعات داشته است که قطعاً من معتقدم امام هدفی از عنوان کردن این موضوعات داشتند. در حال حاضر که مساله حقوق بشر مطرح می‌شود مبنای حقوق بشر چیست؟ در اسلام عاقلانه این نیست که به سوالات موجود جواب بدهیم، بلکه باید قادر باشیم به سوالات ممکن پاسخ دهیم. بحث عقلانی یعنی بحث ممکن و ناممکن، نه بحث موجود و ناموجود. در این زمان است که متوجه می‌شویم که اجتهاد چقدر اهمیت دارد.

با همه ظرفیت‌هایی که در آئین و اندیشه اسلامی داشتیم، تمدن ما رو به انحطاط رفت و حتی هنوز در تبارشناسی علل این انحطاط گیج و گنگ هستیم. جامعه ما تبدیل به یک جامعه شبه سرمایه‌داری شده است که سبک زندگی در آن نسبتی با یک زیست مومنانه ندارد. به‌طور صریح بفرمایید در کجا اشتباه کرده‌ایم؟
انحطاط تمدن اسلامی به خود ما برمی‌گردد؛ یعنی به علما و اندیشمندان اسلامی. ما در جامعه امروز فقط شعار دادیم و صورت مساله را اشتباه فرض کردیم. ما جامعه را دو قطبی کردیم و یک توصیف پسینی از ماجرا دادیم. بزرگترین ظلمی که به فلسفه امام شده این است که علما از موضع بالا به پایین عمل کردند. «رنه گنون» در کتاب «سیطره کمیت» که شاید شاهکارش باشد به این موضوع اشاره کرده و می‌گوید مرحله مادی‌گرایی مرحله نهایی انحطاط نیست، بلکه یک مرحله‌ای به‌وجود می‌آید که شبه دین اجرا می‌شود، یعنی دین دروغین. چون روح انسانی نمی‌تواند در چارچوب مادی‌گرایی بماند. وقتی بین معنویت و جادوگری فرقی نماند و جادوگری به‌جای ملکوت اعلی نشست، وارد مرحله نهایی انحطاط می‌شویم. عصر دجال دقیقاً همین است؛ عصر دجال به معنای مادی‌گرایی نیست بلکه در عصر دجال ادعای معنویت و اولوهیت کاذبی وجود دارد و هر روز هم بیشتر خواهد شد و شاید هم مهمترین توجیه غیبت است.

به نظر شما انحطاط تمدن اسلامی ادامه پیدا می‌کند یا متوقف می‌شود؟
مادامی که مساله نظری و مناقشات فکری مطرح است مشکلی نیست، چون باید مباحثه وجود داشته باشد، اما زمانی‌که بخواهیم با زور حرفمان را تحمیل کنیم، مشکل آغاز می‌شود.
رهنمودی که از پیامبر اسلام داریم: ایشان همواره فرموده‌اند بزرگترین دشمن نفس ماست و جهاد اکبر نیز جهاد با نفس است. سبب بیماری، میکروب‌ها نیستند، بلکه ضعف بدنی هر فرد است که موجب بیماری‌اش می‌شود. ما باید به اصلاح‌گری روی بیاوریم و آن دست خودمان است؛ یعنی در سیستم درسی و فکری،  باید اوضاع را اصلاح کنیم. یکی از مشکلات ما این بوده که همه ما افلاطونی مسلک بوده‌ایم. گام‌های مثبتی در جامعه برداشته شده است و باید همه جوانب را ببینیم و بررسی کنیم. این یک معجزه است که انقلاب اسلامی 35 سال است دوام آورده است.

بله؛ دوستی روایت می‌کرد که وقتی ششمین سال پیروزی انقلاب را جشن گرفتند یکی از چهره‌های شاخص حوزه علمیه گفت: «ببینید! انقلاب اسلامی عمرش بیشتر از دوره خلافت حضرت علی شده است!» حتی عده‌ای درون حوزه باور نمی‌کردند که این انقلاب دوام داشته باشد!
مثلاً ببینید «بهار عربی» چقدر دوام داشته است؟ چند سالی تداوم داشت و بعد از آن به عقب برگشت و حتی وضع برخی جوامع غربی بدتر از گذشته شد. 35 سال دوام و پیشرفت در انقلاب اسلامی با وجود مشکلات و تحریم‌ها و با جمعیتی که سه برابر شده، کار آسانی نیست. در زمان جنگ جهانی دوم 70 درصد جامعه فرانسه کشاورز بودند و اکنون 2 درصد. البته پیشرفت خیلی زیادی ایجاد شده است. انقلاب صنعتی خودش تغییراتی را ایجاد کرد. در حال حاضر عمده فعالیت‌ها در عرصه خدمات است. 98 درصد انرژی نفت و دو درصد انرژی انسانی، 200 برابر انرژی انسانی است. بشر در 100 سال اخیر، به‌ اندازه تمام طول تاریخ تولید نسل داشته و همین موجب ایجاد سرعت در تولیدات بشری شده است. ما یا باید سیستم را تغییر بدهیم یا در آینده با یک شوک بزرگ مواجه خواهیم شد. یکی از بزرگترین دغدغه امروز این است که از خودمان بپرسیم در کجا اشتباه کردیم که امروز به این وضع رسیدیم.
با سرعتی که تمدن موجود دارد و وجه غالب این سرعت هم غربی است، جایی برای زیست دینی و حیات طیبه می‌ماند؟ آیا اساساً برای این سرعت در تمدن غربی پایانی تصور شده است؟
جواب این سوال را کسی نمی‌داند، زیرا باید در مورد آن تحقیق و پژوهش شود. هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده‌ایم که تمدن مادی ممکن است پایانی داشته باشد!
چه کسی فکر می‌کرد ماهی در اقیانوس کم و یا حتی نایاب شود؟ پس زمانی‌که اقتصاد مدرن به‌وجود آمد دو نکته را مدنظر نگرفتند: یکی منابع و دیگری تولید آلودگی و زباله‌ها. مبنای اقتصاد سرمایه‌داری این است که نتیجه سرمایه و کار، سود است. در این معادله، هیچ جایی برای منابع در نظر گرفته نشده است. بنابراین، روی این نکات فکر نشد! بشر را دچار مشکلات فراوان کرده است. این‌ها مفروضات سیستم سرمایه‌داری و ماتریالیستی است. مثلاً خشک شدن منابع را در نظر بگیرید: شما کشتی دارید، نیروی انسانی هم دارید، اما اگر نفت نداشته باشید هیچ‌کاری نمی‌توانید بکنید. اگر نفت داشته باشید، ولی ماهی نداشته باشید، باز هم کاری نمی‌توانید بکنید. اگر همان تفکر ارسطویی را دنبال کرده بودیم که هر چیزی اولی دارد و آخری، به این مشکلات بر نمی‌‌خوردیم. انسان به این فکر نکرد که علم محدود است و روزی به پایان خواهید رسید. تمام افراد و نخبگان فکری، امروز به این نتیجه رسیده‌اند که باید به تفکرات ارسطو بازگردند. یکی از اشتباهات بزرگ ما این بود که نظریات ارسطو را رها کردیم. در حال حاضر نخبگان جهان به این فکر می‌کنند که چه کنیم تا از این سیستم خارج شویم؟! در صورتی‌که ما در این مانده‌ایم که سیستم غربی را اعمال کنیم، حال آنکه آن سیستم به بن‌بست رسیده و باید تغییر کند.  

تاریخ :

1394/10/29 12:22:00 صبح

نویسنده :

عصر اندیشه

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 0

ماهنامه عصر‌اندیشه شماره 10
جمعه , 31 شهریور 1396 , 18:41