اعراب هیچ‌گاه تمدن‌ساز نبودند

گفت‌وگو با دکتر محسن الویری تاریخ‌دان، استاد دانشگاه و عضو هیات علمی دانشگاه باقر العلوم پیرامون شبهات نظریه ساخت تمدن اسلامی


عصر اندیشه 1394/10/15 07:04:00 عصر

فلسفه دانشی وارداتی است و مفهوم فرهنگ را از غرب گرفته‌ایم/ تمدن اسلامی به سبب برخورد با نهضت ترجمه زوال نیافت/ نگاه پیامبر در فرآیند تمدن‌سازی به 3 قرن بعد از خود بود/ پیامبر و ائمه از یافته‌های دیگر تمدن‌ها بسیار استفاده کردند/ فلسفه اسلامی از اساس اسلامی نیست

 دکتر محسن الویری، استادیار دانشگاه امام صادق، عضو هیات علمی دانشگاه باقرالعلوم، متخصص تاریخ و تمدن ملل مسلمان و سردبیر فصلنامه تاریخ اسلام سال 1341 در قم به دنیا آمد. الویری از سال 1358 تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه امام صادق در رشته معارف اسلامی آغاز کرد و در سال 1359 به عضویت شورای شاخه دانش‌آموزی حزب جمهوری اسلامی درآمد. فعالیت او در این شورا تا سال 1360 ادامه داشت. سال 1361 به هیات تحریریه مجله نگهبان، ارگان کمیته مرکزی انقلاب اسلامی پیوست و از سال 1366-1363 با ستاد دهه فجر همکاری کرد. 
او در سال 1368 فوق لیسانس خود را از دانشگاه امام صادق گرفت و سپس برای مطالعه تاریخ و تمدن، وارد دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران شد. الویری در سال 1375 به‌عنوان مسئول پژوهش دانشکده معارف اسلامی، الهیات و ارشاد دانشگاه امام صادق مشغول به کار شد و در سال 1376 با دفاع از پایان نامه‌اش با عنوان «حیات فرهنگی و اندیشه‌های سیاسی شیعیان از سقوط بغداد تا روی کار آمدن صفویه» توانست در رشته تاریخ و تمدن ملل مسلمان دکترای خود را دریافت کند.  الویری از سال 1385 از آیت‌الله مکارم شیرازی و آیت‌الله جعفر سبحانی دروس تکمیلی خارج فقه را فراگرفت.     
فرهنگ و تمدن اسلامی، تاریخ اسلام، تاریخ نگاری مسلمانان، فقه و نظریه‌سازی برای تمدن از جمله حوزه‌های تخصصی مطالعات او است که مقالات متعددی پیرامون آن نوشته است و در همین زمینه تدریس می‌کند. الویری علاوه بر فعالیت در دانشگاه امام صادق، قائم مقامی ریاست گروه تاریخ و باستان‌شناسی شورای بررسی متون پژوهشگاه علوم انسانی، قائم مقامی ریاست مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ارتباطات، عضویت کمیسیون فرهنگی بنیاد فرهنگی پژوهشی غرب‌شناسی، ریاست گروه تاریخ دانشگاه مذاهب اسلامی و ریاست کمیته فرهنگی کمیسیون علمی ـ راهبردی تحقق سند چشم‌انداز را نیز عهده‌دار بوده است.
او در حال حاضر عضو هیات تحریریه فصلنامه نامه تاریخ وابسته به انجمن تاریخ‌پژوهان، عضو گروه تاریخ مرکز علوم اسلامی، عضو هیات تحریریه مجله شیعه‌شناسی، عضو گروه تاریخ و باستان‌شناسی شورای بررسی متون پژوهشگاه علوم انسانی و عضو کمیته دین و سیاست‌های کلان فرهنگی دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی است. 
این گفت‌وگو بخشی از مصاحبه تفصیلی با دکتر محسن الویری درباره تمدن‌سازی است که به زودی در کتابی که شامل گفت‌وگو با چهره‌های فعال عرصه علوم انسانی است، توسط «محمد پور غلامی» منتشر می‌شود. 

***

سوالی که همواره مطرح می‌شود این است که تمدن‌ها ساخته می‌شوند یا به‌وجود می‌آیند؟ یعنی می‌شود تمدن را ساخت یا تمدن مثل وقوع انقلاب، از تحول در انفاس به وجود می‌آید و همچنین آیا به تعبیر قرآنی «ان الله لا یغیر بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»، تمدن‌ها از تحول در انفاس آغاز می‌شوند یا خود محصول یک گذار تاریخی هستند؟
نمی‌توان گفت هر تمدنی که اتفاق افتاده، دارای یک مدیریت حساب‌شده، سنجیده و کلانی بوده است، اما در مواردی مثل تمدن اسلامی یک مدیریتی در آن وجود داشته است. اگر ما تمدن را مدیریت‌پذیر بدانیم، به این معنا نیست که می‌شود مثل یک بنگاه کوچک تمام ریزه‌کاری‌ها را در آن در نظر گرفت و دقت کرد. در واقع با اینکه حتی در یک بنگاه کوچک هم یک مدیر با توجه به تمام زوایای کار، مدیریت می‌کند، اما نمی‌تواند مدیریتی بر افکار و ذهن عوامل اجرایی و کارگزارانش در زمانی‌که مثلاً کالایی را از انبار در اتومبیل می‌گذارند داشته باشد. این قسمت مدیریت‌پذیر نیست. حتی این مساله نیز که همان عوامل و کارگزاران در حین حمل محموله به داخل اتومبیل چه وقت سرشان را به اطراف برمی‌گردانند یا کجا یک لحظه مکث می‌کنند یا کجا نفس تازه می‌کنند، مدیریت‌پذیر نیست. حال اگر این را در مقیاس تمدنی در نظر بگیریم، خواهیم دید که انبوهی از کارها وجود دارد که شاید همه جزئیات آن مدیریت‌پذیر نباشد، اما در سطح کلان هم نمی‌توانیم بگوییم که می‌شود این موضوع را به حال خود رها کرد. یا باز دقیق‌تر بخواهم بگویم اگر هم بتوانیم تصور کنیم که در افق آینده، تمدنی می‌تواند خود به خود زاده شود و پدید بیاید، اگر به آن هم نگاه مدیریتی داشته باشیم، می‌توانیم زمان این فرآیند را کمتر کنیم، تا این تحول آسان‌تر و کم هزینه‌تر محقق شود. نگاه مدیریتی می‌تواند به این مساله کمک کند.
من معتقدم در تمدن اسلامی گذشته، در سطح کلان و در نسبت با پیامبر -که پایه‌گذار این تمدن بوده‌اند- مدیریت وجود داشته است. نگاه پیامبر به کارهایشان در افق آینده 300-200 سال را هم در بر می‌گرفت. به همین دلیل تمام کارهایی که بعدها در گفت‌وگوی تمدن اسلامی روی داد، تقریباً ریشه در کار پیامبر در شهر مدینه داشت. ما هیچ اقدام تمدنی را سراغ نداریم که پیامبر پایه‌گذار آن نباشد، اما برخی معتقدند که در دوران بنی‌امیه، تمام خلفا نگاه مدیریتی به تمدن داشتند. من به چنین حرفی اعتقاد ندارم و از آن دفاع نمی‌کنم. این موارد در حالی گفته می‌شود که هر یک از ویژگی‌های تمدن بزرگ اسلامی پیشین، اعم از ویژگی علمی، تحولات اخلاقی مردم، تفاوت نوع رابطه دولت و مردم  و دولت و حاکمیت، نظام اقتصادی و... را می‌توان در عهد پیامبر و در دولت مدینه دید.  

به تعبیر ‍حضرتعالی پیامبر  پی‌ریزی تمدن کردند و در دوره‌ای؛ از قرن دوم تا قرن پنجم هجری، به نام عصر طلایی و دوران شکوفایی تمدن اسلامی یاد می‌شود. چه عواملی موجب شد تا در این بازه زمانی 350 ساله، تمدن اسلامی به اوج شکوفایی خود برسد؟
من معتقدم بذرهای تمدن اسلامی که بر پایه همان نظام اندیشه‌ای آسمانی و وحیانی شکل گرفته بود، ابتدا در جامعه عربستان عرضه شد و سپس این بذر آماده وحیانی از سوی اعراب مسلمان به سرزمین‌های حاصلخیز منتقل شد. من راز این شکوفایی را در این می‌دانم که این بذر خوب در سرزمین حاصلخیز افشانده شد. در واقع اگر این بذر خوب نبود و اندیشه آسمانی اسلام در آن وجود نداشت، این تمدن نیز پدید نمی‌آمد. از سوی دیگر اگر این بذر تنها در شبه جزیره عربستان محدود باقی می‌ماند، پیامبر از مکه پا فراتر نمی‌نهاد و دولت خود را فقط در مدینه محدود می‌کرد و مرزهای جهان اسلام را گسترش نمی‌داد یا اگر جانشینان پیامبر به تبعیت از ایشان مرزهای جهان اسلام را گسترش نمی‌دادند، این بذر خوب در سرزمین‌های حاصلخیز تمدنی مانند ایران و روم به عمل نمی‌آمد و این تمدن پیدا نمی‌شد. 

منظورتان مرزهای جغرافیایی جهان اسلام است یا مرزهای فرهنگی؟
مرزهای جغرافیایی. منتها در درون این مرز جغرافیایی، فرهنگ تازه‌ای پدید آمد. یعنی تمدن در یک سرزمین حاصلخیز تمدن‌ساز به وجود آمد. ایرانیان و رومی‌ها پیش از اسلام هم تمدن‌ساز بودند، اما عرب‌های مسلمان، تمدن‌ساز نبودند. البته خرده تمدنی داشتند، اما این خرده تمدن توان رویارویی و سنجش با تمدن ایران، روم، هند و تمدن‌های دیگر را نداشت. بذر تمدن اسلامی به واسطه افشانده شدن در سرزمین‌های  حاصلخیزی مانند ایران ایجاد شد و اگر این بذر تنها در عربستان باقی می‌ماند، این تمدن به وجود نمی‌آمد.

توجه مسلمانان به جایگاه علم در این برهه زمانی ناشی از چه بود و چگونه این علم توانست در ساخت تمدن اسلامی موثر باشد؟
اگر مفهوم عمومی علم را که همان نظام اندیشه‌ای آسمانی و وحیانی است و جوهره هر تمدنی را تشکیل می‌دهد در نظر بگیریم، به معنی وسیع کلمه‌اش شامل اندیشه‌ای می‌شود که بر اساس آن بنیان هر تمدنی مبتنی بر آن است، اما اگر علم به‌عنوان بخشی از ساحت اجتماعی زندگی انسان‌ها مثلاً نظام خاص خودش را داشته باشد، نظام علمی در برابر نظام اقتصادی و نظام اجتماعی به معنای خاص قرار می‌گیرد و جایگاه همین موضوع در تمدن‌ها فوق‌العاده مهم و تعیین‌کننده است. 
اساساً یکی از دیدگاه‌ها در مورد تمدن نگاه یکسان‌انگاری علم و تمدن است. برخی از کتاب‌هایی که ما در مورد تاریخ تمدن داریم، عملاً تاریخ علم هستند. یا بعضی از کتاب‌ها که در مورد تمدن سخن می‌گویند و علم و تمدن در اسلام یا علم و تمدن اسلامی را بیان می‌کنند، نگاهی به هم آمیخته به این موضوع دارند. این نگاه، نگاهی است که از جایگاه رفیع علم در هر تمدنی حکایت‌ می‌کند. در بین مسلمانان هم همینطور بود. به هیچ رو نمی‌توان تمدن اسلامی را منهای علوم در گستره تمدن اسلامی مورد بررسی قرار داد. پاره‌ای از منابع ما که از تمدن اسلامی سخن می‌گویند، به‌طور عمده به علوم اسلامی توجه دارند. اینکه چرا در تمدن اسلامی به علوم اسلامی توجه ویژه می‌شود به این دلیل است که عنصر علم‌آموزی در آموزه‌های اولیه دینی به صراحت و با قوت تمام مورد تاکید بسیار جدی قرار می‌گیرد. عنصر علم‌آموزی در اسلام جایگاه فوق‌العاده مهمی دارد. 
اگر ما خودمان را درگیر و محدود واژه تشکیل شده از صرف عین، لام و میم و دیگر واژه‌هایی که به این معنا هستند نکنیم، می‌بینیم که حجم قابل توجهی از آیات قرآن ناظر به همین بحث است و اگر فعالیت‌های مرتبط با این بحث مانند خواندن و نوشتن و معانی آن‌ها و حتی ابزارهایی مثل قلم را که در قرآن آمده است در نظر بگیریم، از حجم این موارد، دچار حیرت می‌شویم. 
خود واژه قرآن به معنی جمع شدن است، اما معنای خواندنی نیز می‌دهد. یعنی اساساً خود کتاب آسمانی مسلمان‌ها، با خواندن گره خورده است که لازمه این خواندن، داشتن علم و آگاهی است. در قرآن آیاتی هست که به صراحت می‌گوید: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ؟» قرآن استفهام انکاری به کار می‌برد و با این روش بلاغی از یکسان نبودن آگاهان و ناآگاهان به صراحت سخن می‌گوید. ده‌ها آیه دیگر هم شاهد این مدعاست. همین آیات نقطه آغاز هستند. در همان بذر هویت تمدنی است که توجه به علم مورد تاکید قرار گرفته است و از دل آن بذر خوب، درختی با ریشه مستحکم و با شاخ و برگ‌های سبز روئیده است که همه اجزایش مبتنی بر علم بود. این عامل بسیار مهمی است. یعنی در مقایسه با دیگر عوامل مانند روحیه علم‌دوستی ایرانیان و مانند این‌ها اهمیت کمتری دارد.

یعنی اگر این بذر در زمین دیگری نیز کاشته می‌شد، چنین شکوفایی می‌توانست داشته باشد؟
خیر، به نظر من زمین هم باید آماده باشد. مثلاً در عربستان موضوع علم پیش از اسلام جایگاه خاصی نداشت، اما بعد از ظهور اسلام، جایگاه علم تغییر کرد. اگرچه عربستان خاستگاه تمدنی وسیعی داشت، اما در مقیاس علمی محدودتر بود. علم یکی از اجزای تمدن و مهمترین آن‌ها است. در واقع پیش از ظهور اسلام شاهدیم در حالی‌که در عربستان حداکثر 17 نفر باسواد بودند، بعد از ظهور دوره اسلامی، علم و علم‌آموزی موضوعیت پیدا کرد و تعداد باسوادان افزایش یافت. به‌طوری که در دوره کوتاهی مسلمانان به فراگیری دانش و خواندن و نوشتن روی آوردند. اصلاً یکی از راه‌های آزادسازی اسرای بدر را بحث آموزش سواد یک نفر به ده نفر قرار دادند. در خود عهد پیامبر تعداد افراد باسواد، بسیار گسترش پیدا کرد. اگرچه این بذر در زمین غیرحاصلخیز رشد کرده بود، اما به جهت اهتمامی که در ماهیت آن نسبت به موضوع علم وجود داشت، از این قابلیت برخوردار بود که حتی در زمین غیرحاصلخیز هم اثرگذار باشد و جوانه‌هایی از آن بروید.

برخی این شبهه را مطرح می‌کنند که اساساً تمدن اسلامی از زمانی رو به زوال گذاشت که سیر ترجمه و اقتباس از علوم سایر نقاط جهان وارد آن شد. آیا این شبهه درست است و براساس آن، چه نسبتی میان مسلمان‌ها با علوم سایر نقاط جهان وجود داشت؟ 
این را گزارش واقع‌گرایانه‌ای از تاریخ گذشته تمدن اسلامی نمی‌دانم. موضوع درست نیست. اتفاقاً مسلمان‌ها در گذشته تاریخی‌شان و از همان آغاز همواره به یافته‌های دیگر تمدن‌ها توجه داشتند. بر اساس مشاهدات تاریخی می‌توان در قالب دو نکته به این شبهه پاسخ داد. نکته اول: سنت و سیره پیامبر اعظم به‌عنوان چهره مقبول همه مسلمان‌ها و اهل بیت به‌عنوان چهره مورد پذیرش ما پیروان مکتب اهل بیت چه واکنشی نسبت به دستاوردهای دیگر تمدن‌ها و علوم دیگر داشتند؟ آیا یافته‌های دیگر تمدن‌ها را یکسره نفی کردند یا نسبت به آن‌ها توجه داشتند؟ پیامبر و ائمه در سطوح وسیعی، از یافته‌های دیگر تمدن‌ها استفاده کردند. 
مثلاً در غزوه خندق، سلمان فارسی تجربه ایرانی‌ها را در این جنگ مطرح کرد. وقتی دشمن در خاک خودمان به ما حمله می‌کرد، خندق میان دشمن و خودمان ایجاد می‌کردیم و به این ترتیب میان ما و دشمن فاصله ایجاد می‌شد. پیامبر این تجربه را پسندید و از آن استفاده کرد. این تجربه، وحی و آیه قرآن نبود. در غزوه طائف نیز صحبه رومی گفت که در روم، وقتی قله‌های کوه را محاصره می‌کردیم، با استفاده از ابزاری به نام منجنیق گوی‌های آتشین یا گلوله‌های سنگ بزرگ را به سمت قله پرتاب می‌کردیم تا روزنه‌هایی در آن ایجاد شود و با آتش گرفتن قله، دشمن مجبور می‌شد قله را باز کند. پیامبر در در غزوه طائف از منجنیق استفاده کرد. اگرچه نتیجه‌ای نداشت و مسلمانان در طائف پیروز نشدند و عملاً پس از دو ماه محاصره طائف دست خالی بازگشتند. این تجربه هم، تجربه آیه وحی نبود. یا وقتی حضرت زهرا در حال ترک دنیا بود، به اسما گفت که کراهت دارم از اینکه جنازه زنان را روی چوب می‌گذارند و حمل می‌کنند و برآمدگی بدن دیده می‌شود. اسما که جزء مهاجرین به حبشه بود گفت من در آنجا یک چیزی دیده‌ام که مثلاً اطراف این چوب‌ها بدنه و دیواره قرار داده‌اند  و جنازه را داخل آن می‌گذارند و به این ترتیب بدن دیده نمی‌شود. حضرت زهرا آن را پسندید و گفت من را در همین شکل دفن کنید. این وسیله هم از حبشه که اتفاقاً منشاء وحی و آیه قرآن نبود آمد و حضرت زهرا یک تجربه حبشی را معیار و مبنا قرار دادند و استفاده کردند. یا برای امیرالمومنین ظرفی گندم عیدی آوردند. حضرت گفتند این چیست؟ گفتند رسم است که ایرانیان در مناسباتی مثل نوروز، عیدی می‌دهند. حضرت گندم‌ها را برداشتند و ظرفش را برگردانند و آن تعبیر ملیح را گفتند که هر روز را نوروز و مهرگان قرار دهید. یعنی آن را پسندیدند. 
نکته دوم، اگر می‌گویید که مسلمانان به غیر توجه کردند و وقتی سراغ یافته‌های دیگران رفتند و از همان زمان، زوال تمدنشان شروع شد، این غیر چه کسانی بودند؟ آیا صرف اینکه آن غیر، ایرانی نیست، می‌توان چنین تصور کرد که او موجب زوال تمدن می‌شود؟ و یا اگر غیر، فقط رومی باشد نیز موجب زوال خواهد شد؟ آیا مثلاً تمدن به نژاد گره خورده است؟ حتی اگر خود عرب‌ها، از تجربه تمدنی غربی‌ها استفاده کرده باشند، بر چه اساسی گفته می‌شود که  اگر اسلام از میراث تمدنی اعراب استفاده کند زوال پیدا نمی‌کند، اما چنانچه از میراث تمدن ایرانی، یونانی یا رومی استفاده کند زوال پیدا خواهد کرد؟ این‌ها در پیش فرض خود، ارزش و جایگاهی برای نژاد عرب قائل شدند که بر اساس آن ورود میراث تمدنی عربی هم به اسلام اشکالی ندارد، اما ورود میراث فرهنگی دیگران به اسلام عیب به‌شمار می‌رود. این حرف‌ها بر چه اساسی گفته می‌شود؟

مثال‌های شما بیشتر جزء «مظاهر» تمدن‌ها است، در صورتی‌که  منظر معرفتی این موضوع مورد نظر ما بود. برخی معتقدند که معرفتی که در داخل جهان اسلام وجود داشت، معرفت اسلامی و وحیانی بود، اما در دوره‌ای مسلمانان معرفت فلسفی را از تمدن یونان و روم گرفتند. یا مثلا معرفت شهودی از بحث‌ صوفی‌گرایانه وارد مباحث معرفت وحیانی شد و حتی در برخی موارد تقدم هم پیدا کرد. آیا این استنباط درست است که وقتی معرفت وحیانی با این‌ها ترکیب شدند، تمدن اسلامی دچار زوال شد یا خیر؟
مسلماً به این شکل نبوده است. این سخنان از سوی عده‌ای گفته می‌شود که قائل به تفکیک تمدن مسلمانان و تمدن اسلامی هستند و می‌گویند که هرچه بود تمدن مسلمانان بود و نه تمدن اسلامی. آنان تنها نظام فلسفی را مد نظر قرار نمی‌دهند، بلکه در تمام زمینه‌ها این بحث را مطرح می کنند. این درحالی است که نمی‌توان اسلام و مسلمانان را از هم تفکیک کرد. در هیچ کجای تاریخ این مورد دیده نشده است. به هر حال در این موج مواجهه تمدنی درباره اینکه ما تا کجا و چگونه می‌توانیم از میراث‌ها استفاده کنیم، یک نگاه روشن و سنجیده و معینی که براساس آن عمل کنند وجود نداشته است. افراط و تفریط‌های بسیاری در گذشته تمدن اتفاق افتاد، اما شالوده این بحث با آن بحث اول هیچ تفاوتی ندارد. مثلا نظام معرفتی خاصی مانند فلسفه یافته بشری است، درست مثل دانش جغرافیا و دانش طب. طب و جغرافیا را اسلام ایجاد نکرد. این دانش‌ها از قبل هم بودند. بر همین اساس هم یک نظام علمی خاصی به نام فلسفه داشتیم که الزاماً نباید اسلام آن را ایجاد کرده باشد تا اسلامی شود. می‌شود آن را از جای دیگری هم گرفت. منتها همانطور که در گرفتن دیگر علوم سازوکاری بود تا به یک علمی دینی تبدیل شد، به همان صورت هم می‌توانیم از علم نجوم اسلامی و طب اسلامی با همان معیاری که در مورد فلسفه اسلامی سخن گفته‌ایم، حرف بزنیم. 
من این مورد را که برخی از دوستان می‌گویند فلسفه اسلامی از اساس اسلامی است، نمی‌پذیرم. خاستگاه فلسفه یک خاستگاه یونانی است، اما خاستگاه یونانی داشتن آن الزاماً به این معنی نیست که فلسفه غیر اسلامی است. همانطور که با ورود طب درون تمدن اسلامی، تحولاتی اتفاق افتاد که فارغ از اینکه این طب خاستگاه ایرانی دارد یا یونانی، اکنون می‌توانیم از طب اسلامی سخن بگوییم. همین قصه برای فلسفه هم اتفاق افتاد. خاستگاه، خاستگاه برون دینی و غیراسلامی است. خاستگاه، خاستگاه تمدن دیگری است، اما این لطمه به اسلامیت نمی‌زند. من معتقدم لازمه اسلامیت این نیست که همه چیز از خود اسلام برخاسته باشد. اسلامیت اعم از این است که از اسلام برخاسته باشد یا با اسلام سازگار شده باشد. به این معنا فلسفه الزاماً موجب انحطاط یک نظام است. 

ایرانیان و رومی‌ها پیش از اسلام هم تمدن‌ساز بودند، اما عرب‌های مسلمان، تمدن‌ساز نبودند. البته خرده تمدنی داشتند، اما این خرده تمدن توان رویارویی و سنجش با تمدن ایران، روم، هند و تمدن‌های دیگر را نداشتعده‌ای در این زمینه افراط کردند و افق فلسفه را با افق دین در همه ابعاد یکسان انگاشتند. ادله‌ای هم برای خودشان دارند. شاید من هم این را قبول نداشته باشم. اینکه با این غلظت افق این‌ها را در همه ابعاد یکسان بیانگاریم، به نظرم شاید قابل دفاع نباشد. از طرف دیگر این مساله را هم نمی‌توانیم بگوییم که چون خاستگاه‌ آن صددرصد باطل است، حتماً غیراسلامی و ضد اسلامی است و بنابراین انحطاط ما از اینجا شروع شد. اغلب دوستانی که این حرف‌ها را می‌زنند، آن‌ها را از جای دیگری گرفته‌اند. اینکه می‌گویند نشان دهید که در قرآن کلمه‌ای به نام تمدن آمده باشد هم سخنانی است که نگاه حاکم بر آن از جای دیگری آمده است. می‌گویند فرهنگ باید اسلامی شود. خود این فرهنگ از کجا گرفته شده است؟
 فرهنگ یک مفهوم غربی است و آن را از آنجا گرفته‌اید و بعد می‌گویید که این فرهنگ باید اسلامی شود. به نظرم اگر قرار باشداین افراد فقط در چارچوب اسلام حرف بزنند، اصلاً نمی‌توانند دهان باز کنند. زیرا نگاه و ساختار اندیشه‌، زبان، کلمات و اصطلاحات‌شان همگی برگرفته از جای دیگری است. اما یک قسمتی را صرفاً مورد توجه قرار داده‌اند و می‌گویند مثلاً چون خاستگاه فلان علم ضد اسلامی است، همه چیز را براساس آن به شکل دیگری تفسیر می‌کنند. به صراحت می‌توان گفت که خاستگاه فلسفه، اسلام نبوده است. فلسفه دانشی وارداتی است، اما وارداتی بودن یک اندیشه منافاتی با اسلامی شدنش ندارد. همانطور که در طب، نجوم و جغرافیا تجربه‌های مشابهی وجود دارد. 

 

عصر اندیشه، شماره 8، صفحه 96

تاریخ :

1394/10/15 07:04:00 عصر

نویسنده :

عصر اندیشه

کلیدواژه ها :

فلسفه اسلامی - تمدن سازی - نهضت ترجمه - معرفت وحیانی

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 0

ماهنامه عصر‌اندیشه شماره 10
پنجشنبه , 05 مرداد 1396 , 21:20